تبليغاتX
ایستگاه دعا و قرآن

ایستگاه دعا و قرآن

ایستگاه دعا و قرآن

ماجرای زیبای توبه علی گندابی همدانی :

در منطقه ى گنداب همدان که امروز جزء شهر شده ، مردى بود شرور ، عرق خور و دایمالخمر به نام على گندابى .

او در عین اینکه توجهى به واقعیات دینى نداشت و سر و کارش با اهل فسق و فجور بود ، ولى برخى از بعضى از مسایل اخلاقى در وجودش درخشش داشت .

روزى در یکى از مناطق خوش آب و هواى شهر با یکى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى صرف چاى نشسته بود .هیکل زیبا ، بدن خوش اندام و چهره ى باز و بانشاط او جلب توجه مى کرد .کلاه مخملى پرقیمتى که به سر داشت بر زیبایى او افزوده بود ، ناگهان کلاه را از سر

برداشت و زیر پاى خود قرار داد و موهاش رو پریشون کرد و خودش رو سیلی زد ، رفیقش به او نهیب زد : چه مى کنى ؟ جواب داد : اندکى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ، پس از چند دقیقه کلاه را از زیر پا درآورد و به سر گذاشت . سپس گفت : اى دوست من ! زن

جوان شوهردارى در حال عبور از کنار این قهوه خانه بود ،که مرا با این کلاه و قیافه دید شاید به نظرش مى آمد که من از شوهرش زیبایى بیشترى دارم ، در آن حال ممکن بود .

نسبت به شوهرش سردى دل پیش آید : نخواستم با کلاهى که به من جلوه ى بیشترى داده گرمى بین یک زن و شوهر به سردى بنشیند .

در همدان روضه خوان معروفى بود به نام شیخ حسن ، مردى بود باتقوا ، متدین ، و مورد توجه . مى گوید : در ایام عاشورا در بعد از ظهرى به محله ى حصار در بیرون همدان براى روضه خوانى رفته بودم ، کمى دیر شد ، وقتى به جانب شهر بازگشتم دروازه را بسته بودند ، در زدم ، صداى على گندابى را شنیدم که مست و لا یعقل پشت در بود ، فریاد زد : کیست ؟ گفتم : شیخ حسن روضه خوان هستم ، در را باز کرد و فریاد زد : تا الآن کجا بودى ؟ گفتم : به محله ى

حصار براى ذکر مصیبت حضرت سید الشهدا (علیه السلام) رفته بودم ، گفت : سال به ۱۲ ماه همش روضه گفت :آخه امشب شب اول محرم است .ناگهان علی دوید به طرف دروازه و شروع کرد سرش را به در کوبیدن و خودش ملامت کردن که چرا شب اول محرم مشروب خورده براى من هم روضه بخوان ، گفتم : روضه مستمع و منبر مى خواهد ، گفت : اینجا همه چیز هست ، سپس به حال سجده رفت ، گفت : پشت من منبر و خود من هم مستمع ، بر پشت من بنشین

وروضه بخوان و از مصیبت قمر بنى هاشم بخوان !

از ترس چاره اى ندیدم ، بر پشت او نشستم ، روضه خواندم ، همین که گفتم السلام علیک یا ابا عبدالله او گریه ى بسیار کرد ، من هم به دنبال حال او حال عجیبى پیدا کردم ، حالى که در تمام عمرم به آن صورت حال نکرده بودم . با تمام شدن روضه ى من ، مستى او هم تمام شد و انقلاب عجیبى در درون او پدید آمد !

فردا به بعضی گفتم علی گندابی عوض شده گریه کن امام حسینه مردم باور نکردند رفتیم در خونه شون که از خوش بپرسن .زنش گفت رفته کربلا!!!

پس از مدتى از برکت آن توسل ، به مشاهد مشرفه ى عراق رفت ، امامان بزرگوار را زیارت نمود ، سپس رحل اقامت به نجف انداخت .در آن زمان میرزاى شیرازى صاحب فتواى معروف تحریم تنباکو در نجف بود ، على گندابى جانماز خود را براى نماز پشت سر میرزا قرار مى داد ، مدتها در نماز جماعت آن مرد

بزرگ شرکت مى کرد .شبى در بین نماز مغرب و عشاء به میرزا خبر دادند فلان عالم بزرگ از دنیا رفته ، دستور داد او را در دالان وصل به حرم دفن کنند ، بلافاصله قبرى آماده شد ، پس از سلام نماز عشا به میرزا عرضه داشتند : آن عالم گویا مبتلا به سکته شده بود و به خواست حق از حال سکته درآمد ،مردم به میرزا گفتند علی خیلی وقته از سجده سربلند نمیکنه ، تکونش دادند دیدند مرده{میگفتند میرزا به مردم گفته بود اون تو سجد ه از خدا خواسته بود این قبر مال اون

بشه حالابمیره و خدا همون موقع دعاش را مستجاب کرده بود} میرزا دستور داد على گندابى را در همان قبر دفن کردند !

متن بالا برگرفته از وبلاگ محدث می‌باشد.

یا الله به حق حسین(ع) توفیق توبه ی واقعی به ما عنایت کن. برای دانلود سخنرانی و نقل این موضوع توسط حاج آقا علی اکبری از یکی از لینک‌های زیر استفاده کنید. پیشنهاد می‌کنم حتما دانلود کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 0:42  توسط فرزاد جبری  | 

عباس علیه السلام الگویی برای نسل امروز

سيد جواد حسينى

جمال حق ز سر تا پاست عباس

به يكتايى قسم، يكتاست عباس

خدا داند كه از روز ولادت

امام خويش را مى‏خواست عباس

علم در دست، مشك آب بردوش

كه هم سر دار و هم سقاست عباس

نه در دنيا بود باب الحوائج

شفيع خلق در عقباست عباس

هنوز از تشنه كامان شرمگين است

ببين در علقمه تنهاست عباس

اگرچه زاده ام البنين است

وليكن مادرش زهراست عباس

حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در روز چهارم شعبان سال 26 ه . ق (1) در مدينه منوره ديده به جهان گشود .

پدر بزرگوارش على بن ابى طالب قنداقه او را در بغل گرفت و پس از خواندن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ، نام او را عباس گذارد .

مادر بافضيلتش فاطمه معروف به «ام‏البنين‏» دختر حزام بن خالد كلابى بود . (2)

واژه «عباس‏» از نظر لغوى به معناى «بسيار ترش‏رو» است . و يا به معناى شيرى كه شيران ديگر از او فرار كنند . (3) انتخاب اين نام نشان دهنده توان، قدرت، شجاعت و صلابت آن بزرگوار است . لذا مورخان نوشته‏اند «سماه اميرالمومنين عليه السلام بالعباس لعلمه بشجاعته وسطوته و صولته وعبوسته فى قتال الاعداء وفى مقابلة الخصماء; على عليه السلام او را به اين خاطر عباس ناميد كه به شجاعت، قدرت، صلابت و شهامت او در جنگ با دشمنان و در رويارويى با جنگجويان آگاهى داشت .» (4)

گاهى هم حضرت امير عليه السلام قنداقه عباس را مى‏گرفت، آستين او را بالا مى‏زد و بازوانش را مى‏بوسيد و گريه مى‏كرد و مى‏فرمود: «دستهاى او در راه يارى برادرش حسين قطع مى‏شود .» (5)

حضرت عباس القاب مختلفى دارد كه هر يك بيانگر بخشى از مقام، عظمت و سجاياى اخلاقى اوست . «ممقانى‏» شانزده لقب براى او برشمرده است; مانند:

1 . ابوالفضل; يعنى پدر فضايل (و يا او پسرى به نام فضل داشت) ;

2 . ابوالقربه; كه سقا و آبرسان بود;

3 . قمر بنى هاشم; چون داراى چهره‏اى زيبا بود . صاحب مقاتل الطالبين مى‏نويسد:

«عباس، زيبا و نيك منظر بود، وقتى بر اسبى درشت هيكل سوار مى‏شد، پاهايش به زمين كشيده مى‏شد و به او قمر بنى هاشم مى‏گفتند!» (6)

استاد مرتضى مطهرى مى‏گويد:

«عباس اندامى بسيار بلند و قامتى رشيد و زيبا داشته كه امام حسين عليه السلام از نگاه كردن به او لذت مى‏برد .» (7)

4 . عبد صالح (بنده شايسته) ;

5 . المواسى (ايثارگر) ;

6 . الفادى (فداكار) ;

7 . الحامى (حمايت كننده) ;

8 . الواقى (نگهبان و محافظ) ;

9 . الساعى (تلاشگر) ;

10 . باب الحوائج (وسيله برآمدن حاجات) ;

11 . حامل اللواء (پرچمدار) ;

و ...

عباس با لبابه دختر عبيد الله بن عباس (پسر عموى پدرش امام على عليه السلام) ازدواج كرد و از او دو فرزند به نام عبيدالله و فضل (8) داشت .

و اكنون در اين نوشتار به بهانه تولد آن حضرت در چهارم شعبان كه «روز جانباز» نيز ناميده شده است، بر آنيم تا گوشه هايى از فضايل و اوصاف آن حضرت را كه مى‏تواند الگو و اسوه ما باشد تقديم شما خوانندگان گرامى مخصوصا جانبازان عزيز كنيم:

الف) طاعت و بندگى

آنچه بيشتر از چهره حضرت عباس در ذهنها به تصوير كشيده شده و زبانها گوياى آن است‏شجاعت اوست و حال آنكه قبل از همه چيز آن حضرت يك بنده سراپا تسليم الهى است، و تمام عظمتها و ارزشهاى او زير سايه همين بندگى و اطاعت محض الهى قرار دارد كه به نمونه‏هايى اشاره مى‏كنيم:

1 . بنده صالح خدا: امام صادق عليه السلام اين لقب گران سنگ را به او داد; چنان كه در زيارتنامه آن حضرت مى‏خوانيم:

«السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله ... ; سلام بر تو اى بنده صالح و فرمان‏بر خدا .» (9)

2 . آثار سجده بر پيشانى: قرآن يكى از نشانه‏هاى بندگان مخلص خدا را آثار سجده در پيشانى آنها مى‏داند:

«سيماهم فى وجوههم من اثر السجود» ; (10) «نشانه‏هاى آنها در صورتهايشان بر اثر سجده‏هاى زياد [در پيشگاه الهى نمايان] است .»

و حضرت عباس اين گونه بود; در تاريخ مى‏خوانيم:

«وبين عينيه اثر السجود; [در پيشانى] و بين چشمان او اثر سجده [نمايان] بود .» (11)

نقل شده كه روى قاتل عباس كه از طايفه «بنى دارم‏» بود، سياه شده بود . علت را از او پرسيدند . گفت: «من مردى را كه در وسط پيشانى او اثر سجده بود كشتم كه نامش عباس بود .» (12)

و جعفر نقدى درباره او چنين مى‏گويد: «وهو من عظماء اهل البيت علما وورعا ونسكا وعبادة; او از بزرگان اهل بيت است از نظر دانش و پارسايى و نيايش و عبادت .» (13)

اين ويژگى عباس براى تمامى شيعيان درس بزرگى است تا بندگى خدا را در راس همه كارهاى خود قرار دهند و راز و نياز و عبادتهاى شبانه و سجده‏هاى طولانى براى خدا را در زندگى خويش هرگز فراموش نكنند .

بسوزان دلى را كه سوزى ندارد

سحر كن شبى را كه روزى ندارد

الهى به آن سر كه شور تو دارد

به آن دل كه در سينه، نور تو دارد

به شوق شهيدان در خون تپيده

به اشك يتيمان محنت كشيده

به نام عزيزى كه نام از تو دارد

به ملك ولايت، مقام از تو دارد

چنان كن كه شرمنده، فردا نباشم

سرافكنده در پيش زهرا نباشم

ب) ولايت مدارى و امام‏شناسى:

از ويژگيهاى مهم حضرت عباس امام‏شناسى و اطاعت مطلق از امامان خويش بود .

پس از شهادت پدر بزرگوارش امام على عليه السلام ودايع امامت و مقام ولايت تامه به امام حسن مجتبى عليه السلام سپرده شد . عباس با جان و دل، فرمان بردار و مطيع بى‏چون و چراى برادر و امام خود بود . وقتى امام حسن عليه السلام مجبور شد با معاويه صلح كند و مورد طعن و شماتت «يا مذل المؤمنين; اى خواركننده مؤمنان‏» قرار گيرد، حضرت عباس بيش از پيش همراه و در ركاب امام خويش بود، و با شمشير برهنه مانند يك سرباز جانباز از برادر و امام خويش محافظت مى‏كرد . در مراسم تشييع آن حضرت كه جنازه را تيرباران كردند، بر حضرت عباس خيلى گران آمد و اگر دستور امام و برادرش حضرت حسين عليه السلام نبود، از يكايك آنان انتقام مى‏گرفت .

بعد از شهادت امام حسن عليه السلام همواره در خدمت امامش، حضرت حسين بن على عليهما السلام بود .

در مورد ولايت مدارى و امام‏شناسى حضرت عباس به نمونه هايى اشاره مى‏شود:

1 . در زيارتنامه آن حضرت كه از سخنان امام صادق عليه السلام است چنين مى‏خوانيم:

«... المطيع لله ولرسوله ولاميرالمؤمنين والحسن والحسين صلى الله عليهم; [سلام بر تو اى بنده صالح و] مطيع خدا و رسولش و پيرو اميرمؤمنان و حسن و حسين كه درود خدا بر آنان باد .» (14)

2 . هنگام خروج از مدينه امام حسين عليه السلام ندا داد: «اين اخى - اين قمر بنى هاشم فاجابه العباس لبيك لبيك يا سيدى فقال له الامام عليه السلام: قدم لى يا اخى جوادى فاتى العباس بالجواد اليه; كجاست‏برادرم ... كجاست ماه بنى‏هاشم؟ پس عباس جواب داد: بله بله اى آقاى من! آنگاه امام حسين عليه السلام فرمود: اى برادر، اسبم راحاضر كن، پس عباس اسب حضرت را حاضر نمود .» (15)

3 . در عصر تاسوعا شمر با چهار هزار نفر وارد كربلا شد . يكى از نقشه‏هاى او براى كاستن از ياران امام حسين عليه السلام امان دادن به عباس و برادران او بود . وقتى جناب عباس شنيد كه شمر امان نامه آورده اصلا به او اعتنا نكرد و جواب او را نداد، تا اينكه امامش به او فرمان داد كه جواب شمر را بگويد، عباس فرمود: «چه مى‏گويى؟» عرض كرد: «شما و برادرانت در امانيد .» عباس غيرتمند سراسر وجودش آتش گرفت و فرياد او بلند شد:

«تبت‏يداك و لعن ما جئت‏به من امانك يا عدو الله اتامرنا ان نترك اخانا وسيدنا الحسين بن فاطمة وندخل فى طاعة اللعناء واولاد اللعناء اتومننا وابن رسول الله لا امان له; دستهايت‏بريده باد و لعنت [خدا] بر آنچه كه از امان نامه آورده‏اى . اى دشمن خدا! آيا دستور مى‏دهى كه ما برادرمان و آقايمان حسين عليه السلام پسر فاطمه عليها السلام را رها كنيم و داخل اطاعت لعنت‏شدگان و فرزندان لعنت‏شدگان شويم؟ [عجبا] آيا به ما امان مى‏دهى در حالى كه فرزند رسول خدا [حسين بن على] در امان نيست .» (16)

اين جملات حاكى از معرفت و عشق عميق حضرت عباس به امام خويش حسين بن على عليه السلام است . به اين جهت است كه مورخان نوشته‏اند; عباس در كربلا به خاطر تعصبات قبيله‏اى و خانوادگى با دشمن نمى‏جنگيد:

«... بل كان يعرف ان دين الله قائم بالحسين وهو عمود الدين، مجاهد عن دين الله وعن شريعة المصطفى وحامى عن ابن رسول الله وعن بنات الزهراء كما قال انى احامى ابدا عن دينى وعن امام صادق اليقين نجل النبى الطاهر الامين; بلكه همواره مى‏شناخت كه دين خدا به حسين عليه السلام پاينده است و او ستون دين است و براى دين خدا و شريعت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جهاد [و مبارزه] مى‏كند و [بدين جهت، حضرت عباس با جان و دل] از فرزند رسول خدا و از دختران زهرا حمايت و پشتيبانى كرد; چنان كه خود فرمود:

«به خدا اگر دست راستم را قطع كرديد براستى [همچنان] از دينم حمايت مى‏كنم و از امامى كه يقين راستين دارد [دفاع مى‏كنم; آن امامى كه] پسر دختر پيامبر پاك و امين مى‏باشد .» (17)

از اين جا به ويژگى سومى در وجود حضرت عباس پى مى‏بريم و آن شناخت و معرفت آن جناب است .

ج) بصيرت ژرف:

بيشتر منحرفان از امامت و ولايت، ظاهر بين و ساده انديشند . قرآن كريم درباره دنياپرستان مى‏فرمايد: «يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا وهم عن الآخرة هم غافلون‏» ; «آنان تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مى‏دانند و از آخرت غافلند .» (18) ولايت مداران بايد ژرف انديش و ژرف نگر باشند .

از امتيازات ويژه حضرت عباس، بصيرت نافذ و ژرف انديشى خاصى بود كه تمام خطوط جامعه و رگه‏هاى كفر و نفاق را به خوبى مى‏شناخت، و ولايت مداران را نيز دقيقا شناسايى كرده بود . امام صادق عليه السلام درباره عمويش عباس مى‏فرمايد:

«كان عمنا العباس نافذ البصيرة; عموى ما عباس داراى بصيرت ژرف بود .» (19)

در مقابل، يكى از كاستيهاى عمر سعد كه به دام يزيد و ابن زياد افتاد، نداشتن تيزبينى و بصيرت بود . ابن زياد با بهره بردارى از اين كمبود فكرى، فردى فرومايه و هزار چهره يعنى «شبث ربعى‏» را با او همراه ساخت تا او را توجيه كند . شبث كوشيد به عمر سعد القا كند كه حسين، كافر حربى است كه قتلش واجب مى‏شود و به همين جهت، قتل او در ماه حرام اشكالى ندارد . (20)

ولايت مدارى و ژرف انديشى، از نيازهاى شديد زمان ما براى تمام طبقات است; چرا كه بصيرت ژرف و عميق انديشى باعث مى‏شود خطوط فكرى و سياسى را بخوبى بشناسند و در موضع گيريها دقيقا بر خط صحيح و مستقيم امامت و ولايت‏سير نمايند .

د) شجاعت:

از صفات بارز و برجسته حضرت عباس كه همگان حتى غيرمسلمانان با آن آشنايى دارند، شجاعت و دليرى ايشان است . از آغاز اميرالمؤمنين عليه السلام براى اين موضوع سرمايه گذارى نموده بود، آنجا كه به برادرش عقيل - كه اطلاعات وسيعى از نسب قبايل عرب و تاريخ گذشته آن روز داشت - سفارش فرمود كه از اقوام اصيل و شجاع عرب، همسرى براى من انتخاب كن كه زاده شجاعان و وارث دلاورى و شهامت‏باشد; زيرا مى‏خواهم از اين ازدواج، فرزند شجاع و دليرى به دنيا بيايد . عقيل پس از بررسى و جستجو «ام البنين كلابيه‏» را پيشنهاد كرد، كه حضرت با او ازدواج كند; چرا كه در جامعه [آن روز] شجاع‏تر و دليرتر از اجداد و پدران او نبود . (21)

از «حضرت ام البنين‏» چهار پسر رشيد و قهرمان به نام عباس، عبدالله، عثمان و جعفر به دنيا آمدند، كه بزرگ‏ترين و شجاع‏ترين آنها حضرت عباس بود .

استاد شهيد مطهرى مى‏گويد:

«آرزوى على عليه السلام در ازدواج با ام البنين در وجود مقدس حضرت ابوالفضل عليه السلام تحقق يافت .» (22)

به نمونه‏هايى كه شجاعت آن حضرت را مى‏رساند اشاره مى‏كنيم:

1 . درباره ويژگيهاى حضرت عباس در تاريخ مى‏خوانيم:

«كالجبل العظيم وقلبه كالطود الجسيم لانه كان فارسا هماما وبطلا ضرغاما وكان جسورا على الطعن والضرب فى ميدان الكفار والحرب; [عباس] مانند كوهى بزرگ، و قلبش بسان كوهى خشن [و استوار] بود; چرا كه او جنگ آورى بلند همت و سلحشورى شيرگون بود و در [وارد كردن] نيزه و ضربات [بر دشمن] در ميدان نبرد با كفار جسور [و بى‏باك] بود .»

2 . در معالى السبطين چنين بيان شده است: «ولا يقاس بشجاعته الا شجاعة ابيه واخيه; شجاعت عباس با شجاعت پدرش [على عليه السلام] و برادرش [امام حسين عليه السلام] مقايسه مى‏شود .» (23)

و در ادامه مى‏گويد: «در شجاعت عباس همين بس كه وقتى دشمنان صداى او را مى‏شنيدند رگهاى بدنشان مى‏لرزيد و از ترس صولت و قدرت او، قلبهايشان از وحشت مى‏تپيد و پوست‏بدنشان جمع مى‏شد . با توجه به اين شجاعت و شهامت‏بود كه ابن زياد براى او امان نامه فرستاد و به خيال خام خود مى‏خواست كه او را از حسين عليه السلام بگيرد .» (24)

همين شجاعت و قدرت او بود كه پشتوانه محكمى براى امام حسين عليه السلام بود; هرچند تكيه امام حسين عليه السلام بر خداوند بود، اما وجود حضرت عباس كه يك بنده خالص شجاع و توانمند خداوند بود در واقع يارى خدا از طريق اسباب طبيعى بود; لذا شهادت حضرت عباس سخت‏بر امام حسين عليه السلام اثر گذاشت و صريحا آنگاه كه كنار بدن برادر آمد فرمود:

«الآن انكسر ظهرى وقلت‏حيلتى; اكنون كمرم شكست و راه چاره‏ام كم شد .» (25)

اين سخنان از زبان معصومى صادر مى‏شود كه تعارف و زيادگويى و خلاف واقع در كلام و مرامشان راه ندارد . و وقتى كه عباس اجازه ميدان خواست امام حسين عليه السلام فرمود:

«اذا مضيت تفرق عسكرى; هرگاه [از دستم] بروى سپاهم از هم مى‏باشد .»

تاريخ نويسان نوشته‏اند:

«لم يبق الحسين بعد ابى الفضل الا هيكلا شاخصا معرى عن لوازم الحياة; از امام حسين بعد از [مرگ] ابى الفضل جز هيكلى [و مشتى استخوان] خالى از لوازم حيات و زندگى باقى نماند .» (26)

دشمنان هم سخت از مرگ عباس شاد شدند و جرات و جسارت پيدا كردند، و بر اصحاب و خيمه‏هاى امام حسين عليه السلام حمله‏ور شدند . در تاريخ مى‏خوانيم:

«لما قتل العباس تدافعت الرجال على اصحاب الحسين; (27) هنگامى كه عباس كشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسين حمله‏ور شدند .»

تا تو بودى خيمه‏ها آرام بود

دشمنم در كربلا ناكام بود

تا تو بودى من پناهى داشتم

با وجود تو سپاهى داشتم

تا تو بودى خيمه‏ها غارت نشد

بعد تو كس حافظ يارت نشد

تا تو بودى چهره نيلى نبود

دستها آماده سيلى نبود

تا تو بودى دست زينب باز بود

بودنت‏بهر حرم اعجاز بود

تا كه مشكت پاره و بى‏آب شد

دشمن پر كينه‏ات شاداب شد

ه) وفا و فداكارى عباس:

يادم ز وفاى اشجع الناس آيد

وز چشم ترم سوده الماس آيد

آيد به جهان اگر حسين دگرى

هيهات برادرى چو عباس آيد

وفا از بارزترين صفات مردان تاريخ و نشانه قوت دين و قدرت امانت دارى است . وفا دژ مستحكمى است كه انسان را تا پايان خط در مسير راه نگه مى‏دارد .» (28)

در وفا و فداكارى نيز حضرت عباس سرآمد روزگار و الگوى پاكان وفادار، و فداكاران ايثارگر است . در اين بخش پايانى، به نمونه هايى از وفا و فداكارى حضرت عباس اشاره مى‏كنيم:

1 . رد امان نامه:

رد امان نامه ابن زياد و شمر - كه قبلا به آن اشاره شد - نشانه وفاى عباس است .

2 . اعلان وفادارى در شب عاشورا:

در شب عاشورا امام حسين عليه السلام در خطبه معروف خود فرمود: «من به همه شما رخصت رفتن دادم; پس همه آزاديد برويد و بيعتى كه از جانب من به گردن شما بود برداشتم و اين شب كه شما را فرا گرفته فرصتى است، آن را شتر رهوار خود كنيد و به هر سو كه مى‏خواهيد برويد .» آنگاه چراغ را خاموش كرد و فرصت‏خوبى براى رفتن بود .

اولين كسى كه وفاى كامل خود را ابراز داشت، حضرت عباس وفادار بود: «فبدا القول العباس بن على عليه السلام فقال له: لم نفعل ذلك؟ النبقى بعدك؟ لا ارانا الله ذلك ابدا; آنگاه عباس، فرزند على آغاز به سخن نمود، پس به امام حسين عليه السلام عرض كرد: براى چه اين كار را انجام دهيم؟ آيا براى آنكه بعد از شما باقى باشيم؟ نه، خدا اين را [يعنى جدايى از شما را] هرگز به ما نشان ندهد .» (29)

شاها من ار به عرش رسانم سرير فضل

مملوك اين جنابم و محتاج اين درم

گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر

اين مهر بركه افكنم و اين دل كجا برم

4 . اوج وفا در شط فرات:

حضرت عباس عليه السلام بعد از شهادت على اكبر مى‏خواست‏به ميدان برود، اما برادر به او اجازه ميدان رفتن نداد، بعد از اصرار زياد فرمود: مقدارى آب براى كودكان بياور .

پيشانى حسينش را بوسيد و به سوى فرات حركت كرد، مشك را پر از آب كرد، خود نيز تشنه بود، مى‏خواست آب بنوشد: «فذكر عطش الحسين ومن معه فرقى الماء; (30) سپس به ياد تشنگى حسين و همراهان [و كودكان] افتاد، پس آب را [روى آب] ريخت .» و بر خود خطاب كرد:

يا نفس من بعد الحسين هونى

وبعده لا كنت ان تكونى

هذا الحسين وارد المنون

و تشربين بارد المعين

تالله ما هذا فعال دينى (31)

«اى نفس! بعد از حسين خوارى و ذلت‏بر تو باد و بعد از او [حسين عليه السلام] تو نبايد باشى تا زنده بمانى، حسين در آستانه مرگ قرار گرفته و تو آب خنك و گوارا مى‏نوشى؟ به خدا قسم اين كار دين [و آيين] من نيست .»

آنگاه فرياد برآورد: «والله لا اذوق الماء وسيدى الحسين عطشانا; (32) به خدا قسم آب نمى‏نوشم در حالى كه آقاى من حسين تشنه است .»

عباس بى‏وفا تو نبودى كنون چه شد

نوشى تو آب مانده حسينت در انتظار

اعتراف دشمن به وفاى عباس

هنگامى كه وسايل غارت شده كربلا را به شام نزد يزيد بردند، در ميان آنها پرچم بزرگى بود . يزيد و حاضران در مجلس ديدند همه پرچم سوراخ و صدمه ديده، ولى دستگيره آن سالم است . يزيد پرسيد: «اين پرچم را چه كسى حمل مى‏كرد؟» گفته شد: «عباس بن على‏» . يزيد از روى تعجب و تجليل از آن پرچم سه بار برخاست و نشست و گفت:

«انظروا الى هذا العلم فانه لم يسلم من الطعن والضرب الا مقبض اليد التى تحمله; به اين پرچم بنگريد، [كه بر اثر صدمات] نيزه و زدن [شمشير] جايى از آن سالم نمانده جز دستگيره آن كه [پرچمدار] آن را با دست‏حمل مى‏كرده است .»

سالم ماندن دستگيره پرچم، نشان از آن دارد كه پرچمدار تمام ضربات نيزه و شمشير را كه بر دستش وارد مى‏شده تحمل مى‏كرده ولى پرچم را رها نساخته است .

آنگاه يزيد گفت: «ابيت اللعن يا عباس، هكذا يكون وفاء الاخ لاخيه; لعن [و ناسزا] را از خودت دور ساختى اى عباس! [و ناسزا زيبنده تو نيست ]. اين چنين است [رسم و معناى] وفادارى برادر نسبت‏به برادرش .» (33)

آرى، وفاى حضرت عباس آن قدر فراوان و در حد اعلاست كه پليدترين دشمنان او هم نمى‏توانند آن را انكار كنند .

پنج امامى كه ترا ديده‏اند

دست علم گير تو بوسيده‏اند

چشم خداوند چو دست تو ديد

بوسه زد و اشك زچشمش چكيد

وفا و فداكارى عباس در سخنان معصومين عليهم السلام

1 . امام سجاد عليه السلام فرمود: «رحم الله عمى العباس فلقد آثر وابلى وفدى اخاه بنفسه حتى قطعت‏يداه; خداوند رحمت كند عمويم عباس را كه حقيقتا ايثار و جانبازى نمود و جانش را فداى برادر نمود تا آنجا كه دستهايش قطع شد .» (34)

2 . امام صادق عليه السلام فرمود:

«اشهد لقد نصحت لله ولرسوله ولاخيك فنعم الاخ المواسى; شهادت مى‏دهم كه تو براى خدا و رسولش و برادرت خيرخواهى نمودى، پس تو چه نيكو برادر فداكار بودى .» (35)

3 . امام زمان عليه السلام در زيارت ناحيه مقدسه خطاب به عمويش عباس مى‏فرمايد: «السلام على ابى الفضل العباس المواسى اخاه بنفسه; سلام بر ابوالفضل العباس كه با جان خويش با برادر همدردى [و براى او فداكارى] نمود .»

پى‏نوشت:

1) برخى سال تولد او را سال 24 ه . ق دانسته‏اند، ر . ك: حسين اسدى، اسوه‏هاى عاشورا .

2) منتهى الامال، ج‏1، ص‏136 .

3) معارف و معاريف، ج‏7، ص‏206 .

4) جعفر نقدى، زينب كبرى، ص‏12 .

5) معالى السبطين، ج‏1، ص‏26 .

6) تنقيح المقال، ج‏2، ص‏128 .

7) علامه مرتضى مطهرى، حماسه حسينى، ج‏2، ص‏118 .

8) منتهى الامال، ج‏1، ص‏137 - 138 . برخى نوشته‏اند كه او دو فرزند ديگر به نام محمد و قاسم داشت كه در كربلا به شهادت رسيدند . ر . ك: الوقايع و الحوادث، ملبوبى، ج‏3، ص‏30 .

9) مفاتيح الجنان، زيارتنامه حضرت عباس، ص‏715 .

10) فتح/28 .

11) ذريعه، ص‏122 .

12) الوقايع والحوادث، ج‏2، ص‏30; سوگنامه آل محمد صلى الله عليه و آله، ص‏293 .

13) زينب كبرى عليها السلام، ص‏12 .

14) مفاتيح الجنان، ص‏715 .

15) موسوعة كلمات الحسين عليه السلام، ص‏298 .

16) وقايع الايام، ويژه محرم، ص‏264 .

17) معالى السبطين، ج‏1، ص‏270; نفس المهموم، شيخ عباس قمى، ص‏177 .

18) روم/7 .

19) نفس المهموم، ص‏176; ر . ك: اعيان الشيعه، ج‏7، ص‏430 .

20) جام عبرت، سيد حسين اسحاقى، ج‏2، ص‏104 .

21) منتهى الامال، ص‏136; ر . ك: تنقيح المقال، ج‏2، ص‏128 .

22) حماسه حسينى، ج‏1، ص‏59 .

23) معالى السبطين، ج‏1، ص‏267 .

24) همان .

25) مقتل خوارزمى، ج‏2، ص‏30 .

26) مقتل مقرم، ص‏269 .

27) ذريعه، ص‏124 .

28) عناوين برگرفته از روايات است . ر . ك: منتخب ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ص‏542 .

29) همان، ص‏400 .

30) كبريت الاحمر، ص‏159; منتخب التواريخ، ص‏258 .

31) ر . ك: ناسخ التواريخ، ج‏2، ص‏345 .

32) بحارالانوار، ج‏45، ص‏41; ترجمه مقتل ابى مخنف، ص‏97 .

33) دين و تمدن، ج‏1، ص‏288 و ر . ك: سوگنامه آل محمد صلى الله عليه و آله، ص‏300 .

34) بحارالانوار، ج‏44، ص‏298; تنقيح المقال، ج‏2، ص‏128 .

35) مفاتيح الجنان، زيارتنامه حضرت عباس عليه السلام .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 18:42  توسط فرزاد جبری  | 

متن های تبریک عید نوروز 89

متن ادبی و دوستانه

پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست . . .

.

.

.

متن عشقولانه و فانتزی

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز

هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند. . .

متن اداری

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد

رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت

را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

.

.

.

متن ادبی

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…

کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و

چون همیشه امیدوار وسال نومبارک…

.

.

.


متن زیبا ودوستانه

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

.

.

.

عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران باید

اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم . . .

.

.

.

لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید

رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ

سال ۱۳۸۹ مبارک . . .

.

.

.

متن زیبا و دوستانه

درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی

اندیشه ای پویا و آزادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی آرزومندم . . .

.

.

.

متن زیبا و دوستانه

جشن است که نوروز به پا خاسته است.شادی و سعادت جهان ان تو باد.از هر دو جهان فقط تو را می خواهم . . .

.

.

.

متن دوستانه و زیبا

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های

بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی . . .

.

.

.

متن فانتزی و دوستانه

نوروز این رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند . . .

.

.

.

متن عاشقانه

در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم  . . .

.

.

.

متن فانتزی و دوستانه

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد . . .

.

.

.

متن عشقولانه و فانتزی

نوروز پیام آور مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم . . .

.

.

.

متن ادبی و محترمانه

نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند . . .

.

.

.

متن دوستانه و محترمانه

زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند

نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد . . .

.

.

.

متن عشقولانه و فانتزی

با تو از خاطره ها سرشارم. جشن نوروز تو را کم دارم

سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم . . .

.

.

.

متن فانتزی

باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند

از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی . . .

 

.

.

.

متن ادبی

چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند

که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

نوروز مبارک

.

.

.

متن ادبی و شعر

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند

تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند

و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود

طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند . . .

.

.

.

و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها

و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند

و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند  . . .

.

.

.

و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد

تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند

و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند . . .

.

.

.

و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد

و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را

به نظاره می نشیندو همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء

نی را می شنود و وظیفه دار این پیام میگردد . . .

.

.

.

رونق عهـــد شبابست دگــر بوستان را / میرسد مـــژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمـن بـاز رسی / خدمت ما برسان سرو گل ریحـــان را

.

.

.

ای نو بهار خنـــدان از لامکان رسیـــــدی / چیزی به یار مانی از یـــار ما چه دیـــدی

خندان و تازه رویی سر سبز و مکشبویی / همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریــدی

.

.

.

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید

جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد

.

.

.

متن اداری

بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد سال نو مبارک

.

.

.

متن دوستانه و اداری

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد

.

.

.

متن اداری

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون

کننده حالی به حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن سال نو مبارک

.

.

.

متن اداری

مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود روزگارتان بهـار

لحظه هایتان پر از شکوفـه باد. سال نـو مبارک

.

.

.

متن اداری

بنگر به رستاخیز طبیعت که چه زیباست . و هر سال ستاخیزی دیگر را تجربه می کنیم و چه زیباتر رستاخیز انسان در این عصر آهن وتباهی

.

.

.

متن برای دوستان وبلاگی

ورود به این عید سعید باستانی بنا به دلایل فنی برای شما مسدود می باشد . لطفا اصرار نفرمایید!
عید شما مبارک

.

.

.

متن دوستانه

سال نو و بهاری نو را، فرصتی نو برای تازه شدن و بازنگریستن بر چگونه زیستن میبینم

برای وجود نازنینت در این فرصت نو شوری نو برای ساختن و بهتر زیستن آرزو میکنم.

امیدوارم همیشه سلامت و سرزنده و مهربان و روشن بین باقی بمانی

.

.

.

متن برای پدر و مادر

عید نوروز را به

گلهای یاس بهشت آرزوهایم ،پدر و مادر عزیزم

که عطرشان پایدار ومهرشان ستودنی است

تبریک می گویم

.

.

.

متن اداری و مودبانه

با سلام-در آستانه فرا رسیدن “عید نوروز باستانی” و طمطراق پیک بهاران و آغاز سال نو تبریک

و تهنیت صمیمانه را تقدیم شما و خانواده محترمتان داشته و در پرتو الطاف بیکران خداوندی

، سلامتی و بهروزی، طراوت و شادکامی، عزت و کامیابی را آرزومندیم.

.

.

.

متن دوستانه

شاید خداوند صحرا را آفرید تا با دیدن نخل لبخند بزنیم .پیشاپیش

سال نو مبارک.با یک دنیا آرزوی بهترین.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 15:9  توسط فرزاد جبری  | 

بعضی امانات حق

خداوند متعال تمام قوای ظاهری و باطنی ما را به عنوان امانت به ما مرحمت نمود. پس اگر در هنگام ملاقات با او، این امانات را بدون آلودگی به عالم طبیعت به او برگردانیم امین بوده ایم؛ والا خیانت كرده ایم و از اسلام و ملت رسول الله بیرون هستیم.

در روایات فراوانی امانت مصرح در آیه قرآن، به ولایت امیرالمؤمنین(ع) تفسیر شده است كه طبعاً با پیروی از حضرت امیر و اولادش به دست می آید نه صرف دوستی؛ زیرا دوستی لوازمی دارد كه باید به آنها مقید بود.

خوف از خدا

خوف از پروردگار از منازل سلوك است كه دارای رتبه ای بالا و منشأ بسیاری از فضائیل نفسانی است.

اسحاق بن عمار می گوید: "امام صادق (ع) فرمود: ای اسحاق! از خداوند بترس، مثل آن كه او را می بینی، و اگر تو او را نمی بینی او تو را می بیند، و اگر گمان كنی كه تو را نمی بیند، كافر می شوی و اگر بدانی كه تو را می بیند و در عین حال گناه كنی، او را پست ترین نظر كنندگان به خودت قرار داده ای".

هر گاه كسی چگونگی تجلیات پروردگار را در هستی بفهمد، خواهد دانست كه خداوند در همه چیز حضور دارد و طبعاً از مخالفت با آن ذات مقدس پرهیز خواهد كرد.

البته هر كس بسته به میزان ایمانی كه دارد، حضور پروردگار را قائل است. مثلاً مؤمنان با ترك گناه و انجام دادن واجبات حضور خداوند را پاس می دارند و مجذوبین به ترك توجه به غیر خدا این حضور را حرمت می نهند و دیگران به گونه ای دیگر؛ و این روایت كه امام صادق(ع) فرمود: اگر تو او را نمی بینی، او تو را می بیند؛ خود مرتبه ای از حفظ پروردگار می باشد.

گریه از خوف پروردگار

در روایات در خصوص گریه از خوف پروردگار فضیلت بسیاری ذكر شده است. امام صادق(ع) به نقل از پدران خود و آنان از رسول خدا(ص) نقل كرده اند: "كسی كه از ترس پروردگار چشمانش گریان شود در ازای هر قطره اشك در بهشت قصری مزین به دّر و گوهر به او عنایت شود كه هیچ چشمی ندیده  و هیچ گوشی نشنیده و به قلب كسی خطور نكرده است".

همچنین امام باقر(ع) به نقل از رسول خدا(ص) فرمود:

"هیچ چیز نیست مگر این كه برای آن معادلی است مگر خداوند كه چیزی معادل وی نیست؛ و لا اله الا الله كه چیزی با آن معادله نمی كند؛ و قطره اشك از ترس پروردگار كه، هم میزان آن چیزی نمی باشد و هر گاه به روی [صاحبش] جاری شود، آن [روی] را هرگز غبار ذلت فرا نخواهد گرفت".

نیز امام صادق(ع) فرمود: "هر چیزی را كیل و وزنی است، مگر گریه كه قطره ای از آن دریاهای آتش را خاموش می كند".

نیز از آن حضرت آمده است:"اگر یك نفر گریه كننده در یك امت باشد، همه امت مورد رحمت حق قرار می گیرند".

پاداش بسیار برای اعمال كوچك

برای برخی افراد غیرقابل درك است كه چگونه برای فلان عمل كوچك پاداش های بزرگ در روایات قید شده است. اینها غافلند از این كه ممكن است عملی نزد ما كوچك باشد؛ اما صورت غیبی و ملكوتی آن بزرگ است. رسول خدا(ص) از لحاظ هیكل و اندام یكی از موجودات كوچك این عالم بود، در حالی كه روح مقدسش محیط به ملك و ملكوت و واسطه ایجاد آسمان ها و زمین است.

از سوی دیگر باید دانست كه بنای عالم بر تفضل و گسترش رحمت الهی است و تفضلات پروردگار را حد و انتهایی نیست و خداوند نعمت هایی كه به مخلوقات داده، بدون استحقاق بوده است؛ پس چه مانعی دارد كه برای اعمال كوچك، ثواب و پاداش های عالی به بندگان عطا نماید؟ بنابراین نمی توان این گونه روایات را انكار كرد و یا تأویل نمود. انكار بی سبب این گونه اخبار از ضعف ایمان است و باید در برابر آنها تسلیم بود؛ زیرا هیچ چیز برای به كمال رسیدن شخص بهتر از تسلیم نزد اولیاء حق نیست؛ مثلاً در آیه قرآن آمده است كه شب قدر از هزار ماه بهتر است. با توجه این كه اینها در قرآن است، قابل خدشه نیست، یا مثلاً تمام عمر ما كه پنجاه یا شصت سال است، اگر تمام آن را هم عبادت كنیم، باز هم در مقابل بهشتی كه ذكر شده است، ناچیز است؛ پس پاداش ها و ثواب های اعمال را باید بر محور دیگری (غیر از مقایسه مقدار عمل با پاداش) ارزیابی كرد.

عدد نوافل

منظور رسول خدا(ص) از پنجاه ركعت نماز كه از سنت خود به شمار آورد نمازهای واجب و نوافل است (با توجه به این كه دو ركعت نشسته بعد از نماز عشا یك ركعت به حساب می آید)

از برخی روایات استفاده می شود كه سیره رسول خدا(ص) بر همین پنجاه ركعت جاری بوده است. برخی روایات نیز گویای آن است كه برخی نمازها جایگزین هم دارند. البته این احادیث مختلف، اختلاف در دلالت ندارند. ممكن است سنت برتر، همان پنجاه ركعت باشد.

در هر حال نوافل، فضیلت بسیار دارند، و برخی روایات ترك آنها را معصیت شمرده و برخی روایات اینها را واجب شمرده و البته این نكته برای تأكید در به جا آوردن آنهاست و سزاوار این است كه انسان حتی الامكان آن را ترك نكند، چنان كه در روایتی آمده است: "شیعیان ما اهل پنجاه و یك ركعت نماز هستند." از برخی روایات عمل به آن استفاده می شود، نه صرف داشتن عقیده به این نكته. (در مقابل اهل سنت)

استحباب سه روز روزه هر ماه

از جمله سنت های رسول خدا(ص) كه در روایت به آن اشاره شده سه روز روزه گرفتن در هر ماه است. بیش از چهل حدیث در این زمینه وارد شده است. البته در كیفیت آن اختلاف نظر وجود دارد و آنچه مشهور است و با اخبار فراوانی موافقت دارد و رسول خدا(ص) در اواخر عمر به آن عمل كرده این است كهآن سه روز عبارت است از روزه پنج شنبه اول ماه كه روز عرضه اعمال است و چهارشنبه اول دهه دوم كه روز نحس مستمر و روز نزول عذاب است و پنج شنبه آخر از دهه آخر ماه می باشد كه باز روز عرضه اعمال است. در روایتی آمده است كه هر گاه قرار بود بر امت های گذشته عذابی نازل شود، در یكی از این روزها اتفاق می افتاد؛ لذا رسول خدا(ص) در این ایام خوفناك روزه گرفت. در حدیث است كه روزه این سه روز معادل روزه همیشگی است و به این آیه اشاره شده "كه هر كس كار نیكی انجام بدهد، ده برابر آن پاداش می بیند." (انعام/160)

فضیلت صدقه دادن

از دیگر سنت های رسول خدا(ص) كه در این روایت به آن اشاره شده صدقه دادن است. كمتر مستحبی است كه به پایه صدقه دادن برسد و روایات بر استحباب این عمل دلالت دارند؛ حتی بر كسانی كه خارج از مذهبند و حتی نسبت به حیوانات.

ابن سنان می گوید: "امام صادق(ع) فرمود: برای شیطان هیچ چیز از صدقه دادن مؤمن گران تر نیست. وصدقه قبل از آن كه به دست بنده برسد، در دست پروردگار متعال قرار می گیرد."

همچنین آن حضرت فرمود:

"خدای متعال چیزی را خلق نكرد مگر آن كه برای آن نگاهبانی است كه آن را نگه می دارد، مگر صدقه كه خدای متعال خودش آن را نگه می دارد و پدرم وقتی صدقه می داد، آن را در دست سائل قرار می داد، پس آن را از وی می گرفت و می بوسید و می بویید، سپس آن را به سائل بر می گرداند".

این مضمون در روایات دیگر هم وارد شده و شخص باید بداند كه صدقه در دست چه كسی قرار می گیرد؛ لذا مبادا آزار و منتی بر آن واقع گردد و اگر خاضعانه آن را به سائل مؤمن برگرداند، نسبت به پروردگار خضوع كرده است؛ و خدا می داند این كه امام باقر(ع) صدقه را از سائل بازپس می گرفت و می بوسید و می بویید، چه آرامش و سكونت خاطری پیدا می كرد. افسوس كه این نویسنده غرق در هوای نفس از محبت اولیاء دركی نكرده و از جذبات چیزی نفهمیده است. خداوندا! تو خود ما را به نور هدایت دستگیری فرما و از این خواب سنگین بیدار كن!

همچنین امام صادق(ع) به نقل از رسول خدا(ص) فرمود: "زمین قیامت، آتش است مگر سایه مؤمن و جوار او كه صدقه وی او را سایه انداخته و حفظ كرده است".

همچنین در روایت آمده است: "خدای متعال، صدقه را تربیت می كند، آن گونه كه شما بچه شتر را تربیت می كنید و اگر شما نصف خرما صدقه دهید، خداوند آن را تربیت می كند و روز قیامت آن را به بنده می دهند، حتی اگر مثل كوه احد یا بزرگ تر از آن باشد".

هر كس صبح صدقه بدهد، از بلاهای آسمانی در آن روز مصون می ماند و اگر در اول شب صدقه دهد، از بلاهای آسمانی در آن شب در امان می ماند، و اگر كسی اهل بیت مسلمانی را كفایت نماید، گرسنگی شان را رفع نماید، بدن آنها را بپوشاند و آبروی آنها را حفظ كند از هفتاد حج برتر است.

نكته مهم

نكته ای كه باید به آن توجه كرد این كه بر اساس آیه قرآن "هرگز به مرتبه نیكی خوبی نمی رسید مگر این كه از آنچه دوست می دارید، انفاق كنید."(انعام /160)

در حدیث است كه امام علی(ع) لباسی خریدند كه آن را دوست داشت، لذا آن را صدقه داد و فرمود: از رسول خدا(ص) شنیدم كه: هر كس دیگری را بر خود ترجیح دهد خداوند در روز قیامت بهشت را برایش بر می گزیند و كسی كه چیزی را دوست داشته باشد پس آن را برای خدا قرار بدهد، خداوند متعال در روز قیامت می فرماید: بندگان به یكدیگر جزای به معروف می دادند و من امروز جزای تو را بهشت قرار می دهم".

همچنین در روایت آمده است كه وقتی این آیه (به نیكی نمی رسید مگر این كه آنچه دوست دارید انفاق كنید) نازل شد، یكی از صحابه را باغی بود كه آن را دوست می داشت؛ آن را بین بستگانش تقسیم كرد؛ پس رسول خدا(ص) فرمود: "خوشا به حال تو! خوشا به حال تو كه این حال سودمندی برای توست!".

نیز باید دانست كه علاقه انسان به مال و منال و زخارف دنیوی منشأ فسادهای فراوانی است؛ پس هر گاه با دادن صدقه بتواند این علاقه ها را بكاهد یا سلب كند، رسیدن به كمالات معنوی برایش هموار می گردد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 1:9  توسط فرزاد جبری  | 

حكايتهايي زيبا و خواندني

آزادی خروس!

بخیلی خروسی کشت و به غلام خود داد و گفت: اگر از عهده ی پختن این خروس خوب برآیی تو را آزاد می کنم. غلام هرچه توانست جدیت کرد تا شاید از بندگی آزاد شود. وقتی غذا حاضر شد بخیل آب خروس را خورد و خروس را به جا گذاشت و گفت: اگر آشی با همین خروس درست کنی آزادت می کنم. غلام شور بای خوبی تهیه کرد، باز بخیل شوربا را خورد و خروس را گذاشت و غلام را آزاد نکرد، برای بار سوم دستور داد با پیکر خروس حلیمی تهیه کند و پیوسته غذاهای رنگارنگ با این خروس دستور می داد و غذا را می خورد و خروس را نگه می داشت. بالاخره غلام به تنگ آمد و گفت: آقای من! دیگر مرا میلی به آزاد شدن نیست، شما را به خدا این خروس را آزاد کنیدو بخورید تا از دست شما راحت شود !


اصناف مردم!

در خبری از امام سجاد علیه السلام نقل شده است که فرمودند: مردم شش طبقه هستند: یک عده شیر صفت اند؛ مثل پادشاهان که می خواهند بر همه غلبه کنند و نمی خواهند مغلوب شوند. یک عده گرگ صفت اند؛ مثل تاجران که هنگام خرید، بر سر قیمت می زنند و هنگام فروش، از جنس خود تعریف می کنند. یک عده روباه صفت اند؛ آنان کسانی هستند که از را دین نان می خورند (دین را دکان و بازار قرار می دهند) و به آنچه بر زبان می آورند، اعتماد قلبی ندارند. یک عده سگ صفت اند؛ مثل کسانی که مردم آزارند و مردم نیز به خاطر زبان شان، مصاحبت با آنها را ناخوش دارند. یک عده خوک صفت اند؛ مثل کسانی که مُخَنَّث اند (نامد و زن صفت هستند ) که به هیچ کار ناپسندی دعوت نمی شوند، مگر این که دعوت را اجابت می کنند. یک عده گوسفند صفت اند؛ مثل کسانی که (توسط ستمگران) مو و کُرکشان کنده، گوشتشان خورده و استخوان شان شکسته می شود. در نتیجه، گوسفند (بی چاره و مظلوم) بین شیر و گرک و روباه و سگ و خوک چه کند ؟!


خرقه ی آتشین

کمیل بن زیاد نخعی نیمه شبی همراه حضرت علی علیه السلام از مسحد کوفه خاج شدند در تاریکی شب از کوچه های کوفه عبور می کردند تا به خانه ای رسیدند از آن خانه صدای تلاوت قرآن به گوش می رسید، معلوم بود مرد پارسایی از بستر راحت برخاسته و باصدایی دانشین و پرشور قرآن می خواند آن چنان که گریه و بغض گلویش را گرفته بود کمیل سخت تحت تأثیر آن صدا قرار گرفت آن مرد این آیه را می خواند: (أ مَّن هُوَ قانِتٌ اناءَ اللَّیلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحذَرُ الاخِرَةَ وَ یَرجُوا رَحمَةَ رَبِّهِ قُل هَل یَستَوی الَذینَ یَعلَمُونَ وَ الَّذینَ لایَعلَمُونَ إنَّما یَتذَکَّرُ أُولُوا الألباب) {آیا کسانی که در زیورهای دنیا غرق هستند بهترند} یا آن کسی که در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قیام، از عذاب آخرت می ترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟! بگو آیا کسانی که می دانند یکسان هستند؟! تنها خردمندان متذکر می شوند. وقتی کمیل این آیه را با آن صدای پرسوز می شنید، چنان دگرگون شد که با خود گفت: ای کاش مویی بر بدن این قاری می شدم و صدای قرآن او را می شنیدم! حضرت علی علیه السلام از دگرگونی حال کمیل به خاطر آن صدای پرسوز و گداز آکاه شد و به او فرمود:

ای کمیل! صدای پراندوه این قاری تو را حیران و شگفت زده نکند؛ چرا که او از دوزخیان است و بعد از مدتی راز این سخن را به تو خواهم گفت. این سخن مولا، کمیل را از دو جهت شگفت زده کرد؛ یکی این که حضرت از دگرگونی درونی کمیل خبر داد و دیگر این که او را از دوزخی بودن آن خواننده ی قرآن باخبر کرد. مدتی گذشت تا این که جنگ نهروان پیش آمد. در این جنگ کسانی که با قرآن سر و کار داشتند علی علیه السلام را کافر خواندند و با او به جنگ برخاستند. کمیل چون سربازی جانباز همراه علی علیه السلام بود و علی که شمشیرش از خون آن کوردلان مقدس مآب سیراب شده بود، متوجه کمیل شد، ناگهان نوک شمشیرش را بر سر یکی از هلاک شدگان فرود آورد و فرمود: ای کمیل! آن کسی که در آن نیمه شب قرآن را با آن سوز و گداز می خواند همین شخص است. کمیل سخت تکان خورد و به اشتباه خویش پی برد و دانست که نباید ظاهر افراد او را گول بزند. او در حالی که بسیار ناراحت بود، خود را روی قدم های بارک حضرت انداخت و از خدا طلب آمرزش کرد .

نقد صوف نه همه صافی و بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد .


صدقه به غیر مومنان

معلی بن خنیس گفت. حضرت صادق علیه السلام در یک شب بارانی از منزل به طرف ظِلّه بنی ساعده حرکت کرد. من آهسته از پی ایشان رفتم، در راه چیزی از آن حضرت بر زمین افتاد، پس فرمود:«خداوند! گمشده را به ما برگردان»، آن گاه پیش رفتم و سلام کردم. فرمود: معلی! تو هستی؟ عرض کردم: آری فدایت شوم! فرمود: جست و جو کن هر چه پیدا کردی به من بده. من هم روی زمین دست کشیدم، متوجه شدم نان زیادی پراکنده شده است. هر چه پیدا کردم به آن حضرت تقدیم کردم، دیدم انبان بزرگی پر از نان است و آن قدر سنگین بود که برداشتنش مرا به زحمت می انداخت. عرض کردم: اجازه فرمایید من بردارم. فرمود: من سزاوار ترم بیا با هم تا ظله ی بنی ساعده برویم. وقتی به آن جا رسیدیم عده ای خوایبده بودند حضرت صادق علیه السلام کنار هر یک از خفتگان یک یا دو گرده نان می گذاشت و می گذشت، به همین ترتیب همه را نان داد و از ظله خارج شدیم. عرض کردم: این ها حق را می شناسند (شیعه هستند)؟ فرمود: اگر حق را می¬شناختند در نمک نیز به آنها کمک می کردیم . بدان که خداوند هیچ چیز را خلق نفرموده مگر اینکه خزانه داری جهت آن آفریده است غیر از صدقه که خود حافظ و نگهبان آن است، پدرم (امام باقر علیه السلام) هرگاه به فقیری صدقه می داد باز از او می گرفت، می بوسید و می بویید و دو مرتبه در دست او می گذاشت. شبانگاه صدقه دادن خشم خدارا فرو می نشاند و گناهان را محو کرده، حساب روز قیامت را آسان می کند و صدقه ی روز، مال و عمر را زیاد می گرداند. عیسی بن مریم علیه السلام از کنار دریا می گذشت گرده ی نان از خوراک خود را در دریا انداخت یکی از حواریون عرض کرد: برای چه این کار را کردید با این که گرده ی نان غذای شما بود؟ فرمود: انداختم تا نصیب یکی از حیوانات دریا شود؛ زیرا این عمل نزد خداوند پاداشی بزرگ دارد .


حفظ اموال با صدقه

حضرت صادق علیه السلام با عده ای که کالای زیادی برای فروش با خود می بردند در سفری همراه بود بین راه اطلاع دادند که دزدان در فلان محل برای غارت کردن کاروان اجتماع کرده اند. همراهان از شنیدن این خبر به طوری آشفته شدند که آثار ترس در صورتشان آشکارا دیده می شد. امام علیه السلام فرمود: نارحتی شما از چیست؟ عرض کردند: سرمایه و کالای تجارتی داریم، می ترسیم از دست بدهیم اجازه می دهید در اختیار شما بگذاریم، اگر راهزنان بدانند آن مال متعلق به شما است شاید چشم طمع نداشته باشند. حضرت فرمود: از کجا می دانید؟ شاید آنها برای سرفت اموال من آمده باشند، در این صورت بی جهت سرمایه ی خود را از دست داده اید، عرض کردند: چه کنیم؟ صلاح میدانید کالای خود را در زمین پنهان کنیم! فرمود: این کار بیشتر باعث تلف شده آن است؛ زیرا ممکن است کسی مطلع شود و آنها را بردارد یا هنگام بازگشت جایش را پیدا نکنید. گفتند: پس چه باید کرد؟ فرمود: بسپارید به کسی که آن راا ز هر گزند و آسیب نگه می دارد و افزایش سرشاری نیز به هر قسمت از آن کالا می دهد، به طوری که هر قسمت آن بیشتر از دنیا و آنچه درآن است ارزش پیدا کند و هنگامی به شما باز دهد که به آن احتیاج دارید. سؤال کردند: آن شخص کیست؟ فرمودند: پروردگار جهان پرسیدند: چگونه به خدا بسپاریم؟ فرمود: بر فقیران و مستمندان صدقه دهید. گفتند: این جا بیچاره و مستمندی نیست که به آنها بدهیم. فرمود: تصمیم بگیرید یک سوم از اموال خود را صدقه بدهید تا خداوند بقیه را از پیش آمدی که می ترسید نگه دارد. آنها تصمیم گرفتند این کار را انجام دهند. فرمود: اکنون به راه خود ادامه دهید. مقداری آمدند، دزدها آنها را دیدند، همراهان حضرت را ترس فرا گرفت، حضرت فرمود: دیگر از چه می ترسید با این که در پناه خداوند هستید؟! همین که چشم راهزنان به حضرت صادق علیه السلام افتاده پیاده شدند دست آن حضرت را بوسیدند و عرض کردند: دیشب پیامبر اکرم صلی علیه و اله را در خواب دیدیم ما را امر کرد که امروز خود را به شما معرفی کنیم، اکنون خدمتتان هستیم تا از گزند دشمنان و راهزنان ایمن باشید. حضرت فرمود: به شما نیازی نداریم کسی که ما را از شما نگهداری کرد از گزند آنها نیز حفظ خواهد کرد مسافران به سلامت راه را طی کردند و یک سوم از کالای خود را صدقه دادند و کالای آنها با سود فراوانی فروخته شد، به یکدیگر گفتند: برکت حضرت صادق علیه السلام چقدر زیاد بود. امام فرمود: اکنون سود و برکت سودا کردن با خدا فهمیدید و پس از این به همین روش ادامه دهید .


حفظ فرزندان با صدقه

محمد بن عمر بن یزید گفت: به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم: تا کنون دو پسرم فوت شده اند، اکنون پسر کوچکی دارم. فرمود: برایش صدقه بده وقتی خواستم حرکت کنم فرمود: هر چه خواستی صدقه بدهی به همان پسر بده و بگو با دست خودش به مستمند بدهد؛ اگر چه تکه ی نان یا مشتی از خوردنی یا چیز دیگر باشد؛ زیرا هر چیزی که در را ه خدا داده شود در صورتی که با نیت خالص باشد، هر چند کم باشد نزد خداوند زیاد است.


محاسبات غلط!

حجت الاسلام و المسلمین محسن قرائتی می گوید: رئیس یکی از هیئت های عزاداری پیش من آمد و گفت: برای امسال واعظی خوش صدا می خواهیم. گفتم: سواد چه؟ گفتند: سواد مهم نیست؛ چون ما می خواهیم مجلس شلوغ بشود و کاری به سواد نداریم، ما حساب کرده ایم اکر آبگوشت بدهیم، 200 نفر می آیند و با برنج 400 نفر؛ اما اگر یک آقای خوش صدا بیاید، 700 نفر جمع می شوند !


1- پند تاریخ 4/62؛ به نقل از: المستطرف.
2-بحارالانوار67/225-226
3- ظاهراً نام این شخص غروة بن ادنه بوده است.
4- زمر/9 .
5- تفسیر نمونه 19 / 397 – 398؛ به نقل از سفینة البحار 2 / 496 (حالات کمیل).
6- حافظ.
7- ظله: سایبانی که بی خانمان ها از حرارت و سرما بدان پناه می برند.
8- شاید منظور این باشد که ایشان را سر سفره ی خودمان نشانده با هم غذا می خوردیم .
9- پند تاریخ 4 / 111 – 112؛
11-هزارويك حكايت اخلاقي.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 13:3  توسط فرزاد جبری  | 

ايثار مولا امير المؤمنين (ع)

و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد
بعضي از مردم جان خود را در برابر خشنودي خدا مي فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است
سوره بقره 207
ليلة المبيت به عقيده اهل تسنن
مفسر معروف اهل تسنن ثعلبي مي گويد: هنگامي كه پيغمبر اسلام تصميم گرفت مهاجرت كند، براي اداي دين هاي خود و تحويل دادن امانت هايي كه نزد او بود علي عليه السلام را به جاي خويش قرار داد و شب هنگام كه مي خواست به سوي غار ثور برود و مشركان اطراف خانه را براي حمله به او محاصره كرده بودند، از علي عليه السلام خواست تا در بستر او بخوابد و پارچه ي سبز رنگي (برد حضرمي ) كه مخصوص خود پيامبر صلي الله و عليه و آله بود روي خويش بكشد، در اين هنگام خداوند به جبرئيل و ميكائيل وحي فرستاد كه من بين شما برادري ايجاد كردم و عمر يكي از شما را طولاني تر قرار دادم،كدام يك از شما حاضر است ايثار به نفس كند و زندگي ديگري را بر خود مقدم دارد؟ هيچكدام حاضر نشدند، به آنها وحي شد اكنون علي عليه السلام در بستر پيامبر من خوابيده و آماده شده جان خويش را فداي او سازد، به زمين برويد و حافظ و نگهبان او باشيد
هنگامي كه جبرئيل بالا سر و ميكائيل پايين پاي علي عليه السلام نشسته بودند جبرئيل مي گفت: به به!! آفرين به تو اي علي خداوند به واسطه ي تو بر فرشتگان مباهات مي كند. در اين هنگام آيه ي فوق نازل گرديد و به همين دليل آن شب تاريخي به نام ليلة المبيت ناميده شده است
ابو جعفر اسكافي مي گويد: همان طور كه ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ج3 ص270 ذكر كرده است ،جريان خوابيدن علي عليه السلام در بستر پيغمبر به تواتر ثابت شده است و غير از كساني كه مسلمان نيستند و افراد سبك مغز آن را انكار نمي كنند

و اما مشروح ماجرا


در سال سيزدهم بعثت سران كفر كه در مكه بودند، به شدت از ناحيه ي مسلمانان احساس خطر مي كردند، به دليل اين كه پيامبر صلي الله عليه و آله در شهر يثرب (كه بعدها مدينة النبي نام گرفت) پايگاه نسبتا قوي و مناسبي پيدا كرده بود و آنها قبول كرده بودند كه از جان پيامبر محافظت كنند، به همين خاطر جلسه مشورتي سران قريش در دارالندوه (كه محل شور و مشورت سران كفر بود) تشكيل شد، موضوع جلسه هم چگونگي از ميان برداشتن و قتل پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بود. ابتدا شخصي پيشنهاد داد كه يكي داوطلب شود و محمد را بكشد و اگر بني هاشم هم قصد كشمكش و نزاع داشت خون بهايش را مي پردازيم. پير مرد ناشناسي در آن جلسه بود كه خود را نجدي معرفي مي كرد، اين نظر را رد كرد و گفت: هرگز بني هاشم به خون بها راضي نمي شوند و تقاضاي استرداد قاتل را مي كنند. پس اگر كسي مي خواهد اين كار را بكند ابتدا بايد خود دست از زندگي بشويد كه در ميان شما چنين كسي وجود ندارد
ديگري كه نامش ابو البختري بود، گفت: او را زنداني كرده تا جلوي نشر افكارش را بگيريم. باز هم پير مرد نجدي مخالفت كرد. شخص سوم پيشنهاد داد كه او را بر شتري چموش و سركش ببنديم و در بيابان ها رهايش كنيم تا از گرسنگي و تشنگي تلف شود و اگر هم زنده بماند و در قبيله اي ديگر فرود آيد با گفتن حرف هايش عليه بت ها آنها او را خواهند كشت. باز هم پير مرد نجدي با آنها مخالفت كرد .
بهت و سكوت بر جلسه حكم فرما بود كه ناگهان ابو جهل (و بنا به قولي خود پير مرد نجدي) گفت: بهتر است از هر قبيله اي شخصي را براي كشتن او انتخاب كنيم و آنها شبانه و به صورت دسته جمعي بر او هجوم آورند و او را قطعه قطعه كنند تا خون او در ميان تمام قبايل پخش گردد، در اين صورت ديگر بني هاشم قدرت نبرد با تمام قبايل را ندارد اين فكر را همه پسنديدند و به اتفاق آرا تصويب شد .
و إذ يمکر بک الذين کفروا ليثبتوک أو يقتلوک أو يخرجوک و يمکرون و يمکرالله والله خيرالماکرين
سوره انفال 30
تروريست ها انتخاب شده و قرار شد كه شبانه ماموريت خود را انجام دهند، بنا به نقل مفسران فرشته ي وحي نازل گرديد و پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت. رسول اكرم صلي الله و عليه و آله از طرف خدا مامور شد، آهنگ سفر كند و به سوي يثرب برود، ولي رهايي از دست ماموران بي رحم حكومت بت پرست آنهم با مراقبت كامل دشمن كار آساني نبود، بالاخص كه فاصله ي مكه و مدينه زياد بود و احتمال داشت كه مكيان از پشت سر به پيامبر برسند، در نتيجه رسول گرامي اسلام از حضرت علي عليه السلام خواست كه در بستر وي بخوابد و جان خود را فداي بقاي اسلام سازد تا مشركان تصور كنند كه پيامبر بيرون نرفته و در خانه است و در نتيجه تنها به فكر محاصره ي خانه ي او باشند و عبور و مرور را در كوچه ها و اطراف مكه آزاد بگذارند
پيامبر صلي الله و عليه و آله رو به علي كرد و فرمود: امشب در جای من بخواب و آن برد سبز رنگي را كه من هنگام خواب به روي خود مي كشيدم بر روي خود بكش، زيرا از طرف مخالفان توطئه اي براي قتل من چيده شده و من بايد به يثرب (مدينه) مهاجرت كنم
علي عليه السلام از آغاز شب در بستر پيامبر خوابيد. كم كم صبحگاهان از راه مي رسيد كه فرمان حمله صادر شد
آنها به خانه ي پيامبر يورش بردند در حالي كه دست ها به قبضه ي شمشير بود. با شوري وارد حجره ي پيامبر شدند مقارن اين حال علي سر از بالش برداشت و برد سبز رنگ را كنار زد و با كمال خونسردي فرمود: چه مي گوييد؟ گفتند: محمد را مي خواهيم او كجاست؟ اميرالمؤمنين فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد تا از من تحويل بگيريد، او اكنون در خانه نيست
ابو جهل كه به هدف خود نرسيده بود رو به يارانش كرد و گفت: با علي كاري نداشته باشيد كه اگر به مبارزه براي كشتن او مشغول شويم محمد از دست ما نجات پيدا خواهد كرد. حضرت علي عليه السلام فرمود: اي ابو جهل آيا درباره ي من چنين حرفي مي زني؟ و آنگاه چنين ادامه داد: اي ابو جهل خداوند عقلي به من (علي) عطا كرده است كه اگر ميان تمامي احمق ها و كم عقلان و ديوانگان دنيا تقسيم شود همه ي آنها عاقل خواهند شد و نيرويي به من بخشيده است كه اگر بر تمامي ناتوانان دنيا تقسيم شود همه نيرومند خواهند شد و شجاعتي به من داده است كه اگر بر تمامي ترسو هاي دنيا تقسيم شود همه ي آنها شجاع خواهند شد و خردي در وجود من نهاده است كه اگر بر تمامي بي خردان دنيا تقسيم گردد همه ي آنها خردمند خواهند شد
مشركان با شنيدن اين سخنان چهره ي آنان از شدت غضب بر افروخته شد و خشم گلوي آنها را مي فشرد و از اينكه تا صبحگاهان صبر كردند پشيمان بودند و تقصير را گردن ابو لهب مي گذاردند، زيرا كه او پيشنهاد كرده بود تا صبح صبر كرده و بعد حمله كنند
در هر صورت آن شب تاريخي يكي از نمونه هاي كم نظير فداكاري و از جان گذشتگي براي اسلام بود كه توسط مولي الموحدين اميرالمؤمنين علي عليه السلام انجام شد .
تفسير نمونه ص46 و 47
فروغ ابديت-جعفر سبحاني ج1ص343-348

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 13:2  توسط فرزاد جبری  | 

داستان حضرت ابراهیم (ع)

آن‌ حضرت‌ در زمان‌ نمرود كه‌ در عجم‌ به‌ كيكاوس‌ معروف‌ بود،زندگى‌ مى‌ كرد.نمرود مردى‌ باقوت‌ وحشمت‌ بود.سپاه‌ بسيار داشت‌ ودر سرزمين‌ بابل‌ آن‌زمان‌ وكوفه‌ زمان‌ ما حكومت‌ مى‌ كرد.چهارصد صندلى‌ طلا داشت‌ كه‌ برروى‌ هريك‌جادوگرى‌ نشسته‌ وجادو مى‌ نمود.او يكشب‌ در خواب‌ ديد كه‌ ستاره‌اى‌ در افق‌پديدار شد ونورش‌ بر نورخورشيد غلبه‌ نمود.نمرود وحشت‌ زده‌ از خواب‌ بيدار شدو جادوگران‌ را احضار نموده‌ وتعبير خواب‌ خود را از آنان‌ جويا شد.گفتند طفلى‌ دراين‌ سال‌ متولد مى‌ شود كه‌ سلطنت‌ تو بدست‌ او نابود مى‌ شود.وهنوز آن‌ طفل‌ ازصلب‌ پدر به‌ رحم‌ مادر منتقل‌ نشده‌ است‌.نمرود دستور داد كه‌ بين‌ زنان‌ ومردان‌جدايى‌ اندازند و كودكى‌ كه‌ در آن‌ سال‌ متولد ميشود،اگر پسر است‌،بكشند.واگردختر است‌،باقى‌ بگذارند.تارخ‌ كه‌ يكى‌ از مقربّان‌ نمرود بود شبى‌ پنهانى‌ نزدهمسرش‌ رفت‌ ونطفه‌ ابراهيم‌ بسته‌ شد.هنگام‌ تولد كودك‌،مادر ابراهيم‌ (ع‌) به‌ داخل‌غارى‌ رفت‌ وابراهيم‌ (ع‌) در آنجا متولد شد.مادر،كودكش‌ را درغار گذاشت‌ وبه‌ شهرمراجعت‌ نمود.او همه‌ روزه‌ به‌ غار مى‌ رفت‌ وبه‌ فرزندش‌ شير مى‌ داد وبرمى‌ گشت‌.رشد يك‌ روز آن‌ حضرت‌ مطابق‌ يكماه‌ كودكان‌ ديگر بود.پانزده‌ سال‌ گذشت‌ودراين‌ مدت‌ ابراهيم‌ (ع‌) جوانى‌ قوى‌ شده‌ بود.روزى‌ با مادرش‌ به‌ طرف‌ شهرحركت‌ كردند .در راه‌ به‌ گله‌ شترى‌ رسيدند.ابراهيم‌ (ع‌)از مادر پرسيد:خالق‌ اينهاكيست‌؟گفت‌ آنكه‌ آنهارا خلق‌ كرد و رزق‌ مى‌ دهد وبزرگ‌ مى‌ نمايد.ابراهيم‌ (ع‌) درشهر با گروههاى‌ بت‌ پرست‌ وارد بحث‌ مى‌ شد وآنها را محكوم‌ مى‌ نمود.واقرار به‌خداى‌ ناديده‌ كرد.به‌ مصداق‌ آيه‌ شريفه‌ «فلما جن‌ّ عليه‌ الليل‌ راى‌ كوكباً...» چون‌ مذاهب‌ آنهاراباطل‌ ديد وباطل‌ نمود،فرمود: انّى‌ وجهّت‌وجهى‌ ...» بعد ابراهيم‌ (ع‌) را به‌ دربار نمرود بردند.نمرود مرد زشترويى‌ بود ولى‌ دراطرافش‌ غلامان‌ وكنيزان‌ زيبا بودند.ابراهيم‌ (ع‌) از عمويش‌ آذر پرسيد:اينها چه‌كسى‌ هستند؟آذر گفت‌ اينها غلامان‌ وكنيزان‌ وبندگان‌ نمرودند! ابراهيم‌ (ع‌) تبسمى‌ كردوگفت‌ چگونه‌ است‌ كه‌ بندگان‌ و كنيزان‌ و غلامان‌ از خدايشان‌ زيباترند؟آذر گفت‌از اين‌ حرفها نزن‌ كه‌ تورا مى‌ كشند.آمده‌ است‌ كه‌ آذر بت‌ مى‌ ساخت‌ وبه‌ ابراهيم‌ (ع‌)مى‌ داد تا بفروشدوابراهيم‌ (ع‌) هم‌ طناب‌ به‌ پاى‌ بتها مى‌ بست‌ ومى‌ گفت‌:بياييدخدايى‌ را بخريد كه‌ نمى‌ خورد و نمى‌ بيند و نمى‌ آشامد و نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ضررى‌ !با اين‌ تعريف‌ ابراهيم‌ (ع‌) كسى‌ بتها را نمى‌ خريد.وبتها را به‌ نزد آذر برمى‌ گرداند.

بت‌ شكن‌ دربتخانه‌

نمروديان‌ سالى‌ دوبار در فروردين‌ جشن‌ مى‌ گرفتند.در يكى‌ از جشنها موقع‌خروج‌ از شهر،آذر به‌ ابراهيم‌ (ع‌)پيشنهاد نمود كه‌ او هم‌ به‌ جشن‌ برودتا شايد جشن‌آنهارا تماشاكرده‌ وزبان‌ از بدگويى‌ بتها بردارد.ولى‌ روز بعد موقع‌ رفتن‌،ابراهيم‌(ع‌)گفت‌ من‌ مريض‌ هستم‌!لذا همه‌ با زينت‌ تمام‌ از شهر بيرون‌ رفتند بجز ابراهيم‌ (ع‌)كه‌ تبرى‌ برداشت‌ و به‌ بتخانه‌ رفت‌ وهمه‌ بتهارا شكست‌.سپس‌ تبر را بر دوش‌ بت‌بزرگ‌انداخت‌. «فجعلهم‌ جُذاذاً الاّ كبيراً لهم‌» همه‌ بتهارا خورد كرد مگر بُت‌بزرگ‌ را.وقتى‌ نمرود ونمروديان‌ باز گشتند وبه‌ بتخانه‌ آمدند تا خود را تبرك‌كنند،همه‌ بتهارا شكسته‌ ديدند غير از بُت‌ بزرگ‌.به‌ روايتى‌ شيطان‌ به‌ آنها اطلاع‌ دادكه‌ ابراهيم‌ (ع‌)خدايان‌ شمارا شكسته‌ است‌.صداى‌ ناله‌ وفرياد مردم‌ بلند شد.نزدنمرود رفتند كه‌اى‌ نمرود!خدايان‌ مارا شكسته‌اند.نمرود دستور داد تا به‌ هركه‌ شك‌داريد نزد من‌ بياوريد.همه‌ گفتند كار ابراهيم‌ (ع‌) است‌.حضرت‌ را احضار كردندوبه‌او گفتند: «أ انت‌ فعلت‌َ هذا بآلهتنا ياابراهيم‌قال‌ بل‌ فعلهم‌ كبيرهم‌ هذافاسئلوهم‌ اِن‌ كانوا ينطقون‌»» آيا تو اين‌ عمل‌ را نسبت‌ به‌ خدايان‌ مابجاآوردى‌ ؟گفت‌ بت‌ بزرگ‌ اين‌ كار را كرده‌ است‌ از او بپرسيد اگر حرف‌ مى‌ زند!نمروديان‌ گفتند اى‌ ابراهيم‌ (ع‌) اين‌ بتها سخن‌ نمى‌ گويند.سپس‌ همگى‌ خجل‌وشرمنده‌ و سر به‌ زير انداختند.بعد ابراهيم‌ (ع‌)فرمود چيزى‌ را عبادت‌ مى‌ كنيد كه‌نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ ضررو نه‌ حرف‌ مى‌ زند.چون‌ نمروديان‌ از جواب‌ عاجزشدند،همگى‌ گفتند اگر كمك‌ كار خدايان‌ خود هستيد،ابراهيم‌ (ع‌) رابسوزانيد.نمرود دستور داد ديواره‌اى‌ در دامنه‌ كوه‌ درست‌ كردند وبمدت‌ يكماه‌هيزم‌ آورده‌ ودر آن‌ قرار دادند تا پرشد.بعد گفتند چگونه‌ ابراهيم‌ (ع‌) رادر آتش‌بياندازيم‌؟شيطان‌ بصورت‌ آدمى‌ ظاهر شد وگفت‌ منجنيق‌ بسازيد!تا آن‌ زمان‌منجنيق‌ نساخته‌ بودند وشيطان‌ هنگاميكه‌ به‌ آسمانها راه‌ داشت‌ از جهنم‌ ديدار كرده‌وديده‌ بود جهنميان‌ را با منجنيق‌ درون‌ آتش‌ مى‌ اندازند،ياد گرفته‌ بود.لذا به‌ آنها يادداد كه‌ چگونه‌ اين‌ وسيله‌ را بسازند.چهارصد نفر آمدند وهردونفر يك‌ طناب‌ راگرفتند و ابراهيم‌ (ع‌) را بالا بردند.در اين‌ هنگام‌ در ميان‌ فرشتگان‌ غلغله‌اى‌ افتاد وبه‌پيشگاه‌ الهى‌ عرضه‌ كردند كه‌ خدايا از شرق‌ تا غرب‌ يكنفر،تورا عبادت‌ مى‌ كندواوراهم‌ كه‌ مى‌ خواهند بسوزانند.دستور بده‌ تا اورا يارى‌ كنيم‌.خطاب‌ آمد:برويد اگراز شما يارى‌ خواست‌ اورا كمك‌ كنيد.ابتدا ملك‌ باد نزد ابراهيم‌ (ع‌) آمد وگفت‌:من‌موكل‌ باد هستم‌.اگر امر بفرمائيد به‌ باد امر كنم‌ تا آتش‌ را به‌ خانه‌ نمرود ببرد ونمروديان‌ را بسوزاند.ابراهيم‌ (ع‌)فرمود پناه‌ من‌ خداست‌ وبتو نيازى‌ ندارم‌.ملك‌ ابرآمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!اجازه‌ بده‌ تا به‌ ابر امر كنم‌ آتش‌ را خاموش‌ كند.ابراهيم‌(ع‌)گفت‌ امر خود را به‌ خداى‌ ناديده‌ واگذاردم‌.ملك‌ كوه‌ آمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!اجازه‌ بده‌ كوه‌ بابل‌ را بر سرشان‌ خراب‌ نمايم‌ وهمه‌ را هلاك‌ كنم‌.ابراهيم‌ (ع‌)گفت‌ بتو نيز محتاج‌ نيستم‌.بعد جبرئيل‌ آمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!هيچ‌ احتياجى‌ ندارى‌ ؟گفت‌ دارم‌ اما نه‌ بتو.گفت‌ به‌ كه‌ دارى‌ ؟گفت‌ او از همه‌ بهتر به‌ حال‌ من‌ آگاه‌است‌.بعد از آن‌ از طرف‌ خدا ندا آمد: «يانار كونى‌ برداً وسلاماً على‌ ابراهيم‌»
ابراهيم‌ از پيامبرانى‌ است‌ كه‌ خداوند او را بيش‌ از ديگران‌ با عظمت‌ ياد نموده‌است‌ واو را با القابى‌ چون‌ :حنيف‌،مسلم‌، حليم‌، اوّاه‌، منيب‌،صديق‌ياد كرده‌ و بااوصافى‌ چون‌:شاكرو سپاسگزار نعمتهاى‌ خداوند،قانت‌ و مطيع‌ خالق‌ توانا،داراى‌ قلب‌ سليم‌،عامل‌ و فرمانبردار كامل‌ خدا،بنده‌ مؤمن‌ و نيكوكار،شايسته‌ و صالح‌درگاه‌ خدا و...وى‌ را ستوده‌ است‌.و به‌ منصبهايى‌ چون‌:امامت‌ وپيشوائى‌ مردم‌،برگزيده‌ در دوجهان‌ و خليل‌ اللهى‌ مفتخر داشته‌ است‌.
از جمله‌ الطاف‌ الهى‌ بر ابراهيم‌ آنست‌ كه‌:
او را از پيامبران‌ اولوا العزم‌ قرار داد.
پيامبرى‌ را در ذريه‌ او قرار داد.
علم‌ وحكمت‌ وشريعت‌ بوى‌ داده‌ است‌.
اورا امّت‌ واحده‌ خواند.
و خانه‌ كعبه‌ بدست‌ او تجديد بنا شد.
مقام‌ امامت‌ به‌ او تفويض‌ شد
مدت‌ عمر ابراهيم‌ دويست‌ سال‌ بوده‌ و در شهر خليل‌ الرحمن‌ فلسطين‌ اشغالى‌ مدفون‌ است‌.

ابراهیم در قرآن

به‌ قسمتى‌ از گفتگوى‌ ابراهيم‌ با نمروديان‌ توجه‌ نمائيد:
«ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ گفت‌:چراچيزى‌ كه‌ نمى‌ شنود و نمى‌ بيند و تورا از چيزى‌ بى‌ نياز نمى‌ كند را عبادت‌ مى‌ كنى‌ ؟اى‌ پدر!من‌ به‌ دانشى‌ مطلع‌ شده‌ام‌ كه‌ تو به‌ آن‌دست‌ نيافته‌اى‌ .پس‌ از من‌ پيروى‌ كن‌ تا تورا به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ كنم‌.اى‌ پدر!شيطان‌ را نپرست‌ كه‌ شيطان‌ معصيت‌ خدا را نمود.اى‌ پدر!من‌ مى‌ ترسم‌ تو دچارعذاب‌ الهى‌ شوى‌ وجزو ياران‌ شيطان‌ گردى‌ !پدرش‌ جواب‌ داد:آيا از خدايان‌ من‌رويگردان‌ شده‌اى‌ ؟اگر دست‌ از اين‌ حرفها برندارى‌ تورا سنگسار مى‌ كنم‌!وتورا ازخود مى‌ رانم‌!ابراهيم‌ گفت‌ با تو خداحافظى‌ نموده‌ واز خدا برايت‌ طلب‌ آمرزش‌مى‌ نمايم‌ كه‌ خدا به‌ من‌ مهربان‌ است‌. واز شما و معبودانتان‌ دورى‌ مى‌ كنم‌ و خداى‌ واحد را مى‌ خوانم‌ تا شايد با اين‌ دعا از درگاه‌ خدا دور نشوم‌»
«ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ وقوم‌ پدرش‌ گفت‌:اين‌ تنديسها چيست‌ كه‌ به‌ آنها روى‌ آورده‌ وآنها را عبادت‌ مى‌ كنيد؟گفتند:پدران‌ ما اينها را عبادت‌ مى‌ كردند.ابراهيم‌گفت‌:شما وپدرانتان‌ در گمراهى‌ آشكار بوديد.گفتند:آيا براى‌ ما حق‌ آورده‌اى‌ يا ازبازيگرانى‌ ؟ابراهيم‌ گفت‌ خداى‌ شما پروردگار آسمانها وزمين‌ است‌ كه‌ آنها را آفريده‌ومن‌ بر اين‌ مطلب‌ شهادت‌ مى‌ دهم‌.بخداقسم‌:وقتى‌ نبوديد براى‌ بتهاى‌ شما چاره‌اى‌ خواهم‌ انديشيد!پس‌ به‌ بتخانه‌ رفته‌ وبتهاى‌ آنان‌ را بجز بت‌ بزرگ‌ را تا شايد سراغ‌ اوبروند شكست‌.»
«ابراهيم‌ به‌ آنها گفت‌:آيا غير از خدا،چيزى‌ را مى‌ پرستيد كه‌ نه‌ به‌ شما سودى‌ دارد ونه‌ ضرر؟اُف‌ بر شما وبتهايتان‌ چرا تعقل‌ نمى‌ كنيد؟آنها گفتند كه‌ :او رابسوزانيد وخدايانتان‌ را يارى‌ كنيد اگر كمك‌ كننده‌ به‌ خدايانتان‌ هستيد!»
«ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ و قومش‌ گفت‌:چه‌ مى‌ پرستيد؟گفتند:بتانى‌ را مى‌ پرستيم‌ وپيوسته‌ سر بر آستانشان‌ داريم‌.ابراهيم‌ گفت‌:آيا وقتى‌ آنها را صدا مى‌ زنيد صداى‌ شما را مى‌ شنودند؟آيا سود وزيانى‌ براى‌ شما دارند؟آنها گفتند:بلكه‌ پدرانمان‌ را اين‌چنين‌ يافته‌ايم‌.ابراهيم‌ گفت‌ آيا نمى‌ دانيد كه‌ بتهاى‌ شما وپدرانتان‌ با من‌ دشمن‌منند.ولى‌ پروردگار عالميان‌ كسى‌ است‌ كه‌ مرا آفريد و هدايت‌ كرد.او كسى‌ است‌ كه‌غذا وآشاميدنى‌ به‌ من‌ مى‌ دهد.و چون‌ مريض‌ شوم‌ مرا شفا مى‌ دهد و اميدوارم‌ كه‌روز قيامت‌ خطاهاى‌ مرا ببخشد.»
«ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ گفت‌:چرا چيزى‌ كه‌ نمى‌ شنود و نمى‌ بيند و تورا از چيزى‌ بى‌ نياز نمى‌ كند را عبادت‌ مى‌ كنى‌ ؟اى‌ پدر!من‌ به‌ دانشى‌ مطلع‌ شده‌ام‌ كه‌ تو به‌ آن‌دست‌ نيافته‌اى‌ .پس‌ از من‌ پيروى‌ كن‌ تا تورا به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ كنم‌.اى‌ پدر!شيطان‌ را نپرست‌ كه‌ شيطان‌ معصيت‌ خدا را نمود.اى‌ پدر!من‌ مى‌ ترسم‌ تو دچارعذاب‌ الهى‌ شوى‌ وجزو ياران‌ شيطان‌ گردى‌ !پدرش‌ جواب‌ داد:آيا از خدايان‌ من‌رويگردان‌ شده‌اى‌ ؟اگر دست‌ از اين‌ حرفها برندارى‌ تورا سنگسار مى‌ كنم‌!وتورا ازخود مى‌ رانم‌!ابراهيم‌ گفت‌ با تو خداحافظى‌ نموده‌ واز خدا برايت‌ طلب‌ آمرزش‌مى‌ نمايم‌ كه‌ خدا به‌ من‌ مهربان‌ است‌. واز شما و معبودانتان‌ دورى‌ مى‌ كنم‌ و خداى‌ واحد را مى‌ خوانم‌ تا شايد با اين‌ دعا از درگاه‌ خدا دور نشوم‌»

پيروزى‌ ابراهيم‌(ع‌)بر نمروديان‌

آن‌ حضرت‌ در زمان‌ نمرود كه‌ در عجم‌ به‌ كيكاوس‌ معروف‌ بود،زندگى‌ مى‌ كرد.نمرود مردى‌ باقوت‌ وحشمت‌ بود.سپاه‌ بسيار داشت‌ ودر سرزمين‌ بابل‌ آن‌زمان‌ وكوفه‌ زمان‌ ما حكومت‌ مى‌ كرد.چهارصد صندلى‌ طلا داشت‌ كه‌ برروى‌ هريك‌جادوگرى‌ نشسته‌ وجادو مى‌ نمود.او يكشب‌ در خواب‌ ديد كه‌ ستاره‌اى‌ در افق‌پديدار شد ونورش‌ بر نورخورشيد غلبه‌ نمود.نمرود وحشت‌ زده‌ از خواب‌ بيدار شدو جادوگران‌ را احضار نموده‌ وتعبير خواب‌ خود را از آنان‌ جويا شد.گفتند طفلى‌ دراين‌ سال‌ متولد مى‌ شود كه‌ سلطنت‌ تو بدست‌ او نابود مى‌ شود.وهنوز آن‌ طفل‌ ازصلب‌ پدر به‌ رحم‌ مادر منتقل‌ نشده‌ است‌.نمرود دستور داد كه‌ بين‌ زنان‌ ومردان‌جدايى‌ اندازند و كودكى‌ كه‌ در آن‌ سال‌ متولد ميشود،اگر پسر است‌،بكشند.واگردختر است‌،باقى‌ بگذارند.تارخ‌ كه‌ يكى‌ از مقربّان‌ نمرود بود شبى‌ پنهانى‌ نزدهمسرش‌ رفت‌ ونطفه‌ ابراهيم‌ بسته‌ شد.هنگام‌ تولد كودك‌،مادر ابراهيم‌ (ع‌) به‌ داخل‌غارى‌ رفت‌ وابراهيم‌ (ع‌) در آنجا متولد شد.مادر،كودكش‌ را درغار گذاشت‌ وبه‌ شهرمراجعت‌ نمود.او همه‌ روزه‌ به‌ غار مى‌ رفت‌ وبه‌ فرزندش‌ شير مى‌ داد وبرمى‌ گشت‌.رشد يك‌ روز آن‌ حضرت‌ مطابق‌ يكماه‌ كودكان‌ ديگر بود.پانزده‌ سال‌ گذشت‌ودراين‌ مدت‌ ابراهيم‌ (ع‌) جوانى‌ قوى‌ شده‌ بود.روزى‌ با مادرش‌ به‌ طرف‌ شهرحركت‌ كردند .در راه‌ به‌ گله‌ شترى‌ رسيدند.ابراهيم‌ (ع‌)از مادر پرسيد:خالق‌ اينهاكيست‌؟گفت‌ آنكه‌ آنهارا خلق‌ كرد و رزق‌ مى‌ دهد وبزرگ‌ مى‌ نمايد.ابراهيم‌ (ع‌) درشهر با گروههاى‌ بت‌ پرست‌ وارد بحث‌ مى‌ شد وآنها را محكوم‌ مى‌ نمود.واقرار به‌خداى‌ ناديده‌ كرد.به‌ مصداق‌ آيه‌ شريفه‌ «فلما جن‌ّ عليه‌ الليل‌ راى‌ كوكباً...» چون‌ مذاهب‌ آنهاراباطل‌ ديد وباطل‌ نمود،فرمود: انّى‌ وجهّت‌وجهى‌ ...» بعد ابراهيم‌ (ع‌) را به‌ دربار نمرود بردند.نمرود مرد زشترويى‌ بود ولى‌ دراطرافش‌ غلامان‌ وكنيزان‌ زيبا بودند.ابراهيم‌ (ع‌) از عمويش‌ آذر پرسيد:اينها چه‌كسى‌ هستند؟آذر گفت‌ اينها غلامان‌ وكنيزان‌ وبندگان‌ نمرودند! ابراهيم‌ (ع‌) تبسمى‌ كردوگفت‌ چگونه‌ است‌ كه‌ بندگان‌ و كنيزان‌ و غلامان‌ از خدايشان‌ زيباترند؟آذر گفت‌از اين‌ حرفها نزن‌ كه‌ تورا مى‌ كشند.آمده‌ است‌ كه‌ آذر بت‌ مى‌ ساخت‌ وبه‌ ابراهيم‌ (ع‌)مى‌ داد تا بفروشدوابراهيم‌ (ع‌) هم‌ طناب‌ به‌ پاى‌ بتها مى‌ بست‌ ومى‌ گفت‌:بياييدخدايى‌ را بخريد كه‌ نمى‌ خورد و نمى‌ بيند و نمى‌ آشامد و نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ضررى‌ !با اين‌ تعريف‌ ابراهيم‌ (ع‌) كسى‌ بتها را نمى‌ خريد.وبتها را به‌ نزد آذر برمى‌ گرداند.

ازدواج‌ ابراهيم‌(ع‌)

چون‌ نور محمدى‌ (ص‌)رادر پيشانى‌ ابراهيم‌ (ع‌) مشاهده‌ كرد،ترنج‌ را بطرف‌ ابراهيم‌(ع‌) رها كرد ورفت‌.پس‌ غلامان‌ آمدند و ابراهيم‌ (ع‌) را نزد شاه‌ بردند.شاه‌ تا ابراهيم‌(ع‌) را ديد ،گفت‌ دخترم‌!شوهر خوبى‌ انتخاب‌ كردى‌ .پس‌ دختر كه‌ ساره‌ نام‌ داشت‌به‌ عقد ابراهيم‌ (ع‌) درآمد.بعد از چندى‌ ابراهيم‌ (ع‌) به‌ همراه‌ ساره‌ حركت‌ كردندوبه‌ شهر خمس‌ رسيدند.طبق‌ دستور شاه‌ آنجا يك‌ پنج‌ اموال‌ مسافرين‌ رابزورمى‌ گرفتند. ابراهيم‌ (ع‌) ساره‌ را در صندوقى‌ قرار داده‌ بود تا از نامحرمان‌ حفظ‌شود.مأمورين‌ شاه‌ ابراهيم‌ (ع‌) وصندوق‌ را نزد شاه‌ بردند.شاه‌ از ابراهيم‌ (ع‌) پرسيداين‌ زن‌ كيست‌؟ابراهيم‌ (ع‌) گفت‌ خواهرم‌ است‌.شاه‌ خواست‌ به‌ ساره‌ جسارتى‌ كندكه‌ ناگاه‌ زمين‌ اورادر برگرفت‌.از ابراهيم‌ (ع‌) خواهش‌ كرد كه‌ اورا آزاد كند.ابراهيم‌ (ع‌)هم‌ دعا كرد وزمين‌ اورا رها نمود.شاه‌ كنيزى‌ داشت‌ كه‌ آن‌ را به‌ ساره‌ بخشيد.وگفت‌:هااجرك‌. يعنى‌ اين‌ پاداش‌ ت‌.ديگر نام‌ كنيز هاجر شد.سپس‌ ابراهيم‌ (ع‌) با همراهان‌به‌ بيت‌ المقدس‌ رفتند.ببينيد بزرگان‌ چگونه‌ امتحانهاى‌ الهى‌ را پشت‌ سر گذاشتند.ازخوف‌ لنبلونّكم‌ بشى‌ ء من‌ الخوف‌ كه‌ آتش‌ ترس‌ دارد.ترس‌ از سوختن‌.ولى‌ لقاءاللهبى‌ اجر نمى‌ شود.وقتى‌ ابراهيم‌ (ع‌) با ساره‌ وهاجر به‌ بيت‌ المقدس‌ رسيدند،

هلاكت‌ نمروديان‌

از طرف‌ خدا ندا رسيد كه‌اى‌ ابراهيم‌!به‌ بابل‌ برو و نمرود را به‌ خداپرستى‌ دعوت‌نما.حضرت‌ به‌ بابل‌ كه‌ كوفه‌ امروزى‌ است‌،نزد نمرود رفت‌ واورا به‌ خداپرستى‌ دعوت‌ نمود.نمرود گفت‌ اى‌ ابراهيم‌!مرا بخداى‌ تو احتياجى‌ نيست‌.من‌ مى‌ خواهم‌پادشاهى‌ را از خداى‌ تو بگيرم‌ واورا هلاك‌ نمايم‌!!اين‌ بود كه‌ دستور داد تا اطاقكى‌ به‌ تعليم‌ شيطان‌ ساختند وخود درون‌ آن‌ قرار گرفت‌ وچهار كركس‌ اورا بلند كردندوبالابردند.چون‌ بالا رفت‌ تيرى‌ بطرف‌ آسمان‌ انداخت‌.جبرئيل‌ آن‌ تير را به‌ خون‌ماهى‌ آغشته‌ كرد.ماهى‌ ناليد خدايا تيغ‌ دشمن‌ را به‌ خون‌ من‌ آغشته‌ كردى‌ .ندا رسيدكه‌ تيغ‌ را تا قيامت‌ بر شما حرام‌ كردم‌.بعد نمرود تير خونآلود را كه‌ ديد ،گفت‌ كارخداى‌ ابراهيم‌ را ساختم‌.ابراهيم‌ (ع‌) گفت‌ از اين‌ حرف‌ برگرد كه‌ مردن‌ براى‌ خدانيست‌.نمرود گفت‌ اگر خداى‌ تو زنده‌ است‌،من‌ لشكر جمع‌ آورى‌ مى‌ كنم‌ به‌ خدايت‌بگو كه‌ لشكر جمع‌ كندتا با يكديگر جنگ‌ كنيم‌!پس‌ نمرود از اطراف‌ عالم‌ لشكربزرگى‌ كه‌ سيصد فرسخ‌ لشكرگاه‌ آنها بود جمع‌ كرد.ابراهيم‌ (ع‌) دعا كرد كه‌ خدايا اين‌ملعون‌ را هلاك‌ كن‌.خداوند به‌ عدد لشكر نمرود پشه‌ فرستاد كه‌ بر سر هر يك‌پشه‌اى‌ نشست‌ و در اندك‌ زمانى‌ اورا هلاك‌ نمود.رئيس‌ پشه‌ها، پشه‌اى‌ بود كه‌ يك‌چشم‌ ويك‌ پا و يك‌ دست‌ و نيمه‌ بدنى‌ داشت‌.آمد وروى‌ زانوى‌ نمرود نشست‌.نمرود به‌ زنش‌ گفت‌ اين‌ پشه‌ها لشكر مرا هلاك‌ كردند .دست‌ برد تا پشه‌ را بكشد كه‌پشه‌ بلند شد ولب‌ بالا و لب‌ پايين‌ نمرود را نيش‌ زده‌آورد دماغ‌ نمرود شد وبه‌ داخل‌مغز نمرود نفوذ كرده‌ ومشغول‌ نيش‌ زدن‌ شد!صداى‌ فرياد نمرود بلند شد و ازشدت‌ درد خواب‌ وخوراك‌ از او سلب‌گرديدغلامانش‌ مرتب‌ بر سرش‌ مى‌ زدند تاپشه‌ از حركت‌ بايستد.همانجور او را اذيت‌ نمود تا به‌ درك‌ واصل‌ شد.بقيه‌ لشكر اوبه‌ ابراهيم‌ (ع‌) ايمان‌ آوردند.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 13:0  توسط فرزاد جبری  | 

نا گفته هايي از بهاييت

به گزارش صداي شيعه  - شايد هيچ تحليلي گوياتر از اسناد موجود در بررسي ماهيت فرقه بهائيت و اقدامات مخرب و انحرافي پيروان آن وجود نداشته باشد.

تاريخ معاصر ايران، ناگفته‏هاي بسياري دارد که از جمله آن‌ها، نقش مخرّب فرقه بهائيت در تحولات سياسي، اقتصادي و اجتماعي ايران است و شرح آن فرصتي بسيار گسترده مي‏طلبد. آنچه در اين مجال در پي آنيم، اشاره به ناگفته‏هايي از فعاليت اين فرقه است.

خوشبختانه، بر اساس اسناد به‌جامانده از دوران رژيم پهلوي، اطلاعات بسيار ارزشمندي از فعاليت‏هاي خيانت‌آميز سران اين فرقه در دسترس محققان و پژوهشگران قرار گرفته است، [1] ضمن اينکه، خاطرات روشنگرانه عده‌اي از مطلعان، نظير مرحومان فضل‌الله مهتدي معروف به صبحي، عبدالحسين آيتي (آواره سابق)، حسن نيکو و ديگران، که سال‌ها از نويسندگان و مبلغان زبده بهائيت بوده و سپس تائب شده و به دامان اسلام برگشته‏اند، مي‏تواند خلأهاي پژوهشي اسناد را جبران نمايد.

نفوذ و فعاليت گسترده بهائيان در سطوح بالاي دستگاه اداري کشورمان در زمان سلطنت محمدرضا پهلوي بر کسي پوشيده نيست. [2] ضمن اينکه در عصر پهلوي، پيوندهاي مستحکم و آشکاري بين سران اين فرقه و رژيم اشغالگر قدس وجود داشت. هم‌زمان با دوران نهضت ملي نفت به بعد، به‌ويژه سال 1332، فعاليت گسترده و سازمان‌دهي‌شده‏اي از طرف بهائيان در کشورمان آغاز شد. متقابلاً در همان سال‌ها واعظ شهير، مرحوم حجت‏الاسلام فلسفي، در سال 1334 به اشاره و دستور آيت‌الله‌العظمي بروجردي سخنراني‌هاي روشنگر و پرشوري عليه بهائيت انجام داد که (به‌رغم مخالفت شديد دسته‌اي از مسئولان عالي‌رتبه رژيم، نظير اسدالله علم) از راديو پخش شد و درواقع يکي از عکس‌العمل‌هاي مهم نيروهاي مذهبي در مقابل گسترش فعاليت فرقه ضاله بود. [3]

اسناد موجود، نکات مهمي از برنامه‏هاي بلندمدت بهائيان در اين مقطع را فاش مي‌سازد. اولين برنامه بلندمدت فرقه از سال 1332 شروع شد و در 1342 به پايان رسيد. با رحلت مرحوم آيت‌الله بروجردي، هم‌زمان با اجراي سياست‏هاي مورد نظر امريکايي‏ها توسط محمدرضا پهلوي در ايران، بهائيان هم فعاليت‏هاي خود را شدت بخشيدند.

در قسمتي از گزارشي که سال 1344 درباره برنامه ده‌ساله فرقه تهيه (و به نظر شاه هم رسانده) شده چنين آمده است: "... به طوري که فوقاً به عرض رسيد، از مفاد نامه‏ها و بخشنامه‏هاي صادره محفل مرکزي چنين استنباط مي‏گردد که هدف نهايي، ازدياد وابستگان به فرقه بهائي و تا حداکثر امکان نفوذ در تمام قسمت‌ها و نقاط کشور به خصوص در ميان مردم دهات و ايلات و عشاير است.... " در دستوراتي که محفل بهائيان صادر کرده بود راهکارهاي رسيدن به اهداف مورد اشاره، ارائه شده بود که از جمله آن‌ها، راه‌اندازي محافل بهائي در نواحي فاقد محفل، و داير کردن کلاس‌هاي رفع اشکال و نيز گردآوري "هرگونه کتب خطي يا مطبوع که داراي مطالبي درباره افکار و عقايد، روحيات و خصوصيات مرسوم و عادات يا هرنوع اطلاعات ديگري راجع به عشاير و ايلات" و ارسال آن به مرکز مي‌باشد. [4]

از موضوعات جالب توجه، هم‌زماني پايان برنامه ده‌ساله اول بهائيان با اوج‌گيري نهضت اسلامي ملت ايران به رهبري مراجع معظم تقليد و در رأس آن‌ها امام خميني(ره) است. امام و ساير علما و مراجع، معتقد بودند که سران بهائيت در ايران، عمال اسرائيل‏اند و لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي (مصوّبه دولت عَلَم) بيشتر براي هموار ساختن راه نفوذ اين فرقه در کشور طراحي شده است: "حساسيت موضوع، زماني روشن مي‏شود که دانسته شود بهائيان، ايران را بعد از اسرائيل دومين سرزمين بهائيان، و آن را مرکز قيام و تسخير جهان مي‏دانستند. آن‌ها با چاپ نقشه ده ساله خود اهميت ايران را براي بهائيان نشان دادند. "[5]

در بهار سال 1342 دوهزار نفر زن و مرد بهائي با مساعدت دولت ايران (يعني همان کابينه اسدالله علم، که به دستور امريکا، قيام ملت در 15 خرداد همين سال را به خاک و خون کشيد) از طريق فرودگاه مهرآباد به لندن رفتند تا در هشتم ارديبهشت در يک اجتماع پانزده‌هزار نفري براي معارفه گروه نُه نفري رهبري اين فرقه شرکت جويند. [6]

اقدام نادرست و خلاف شرع و عرفي که خروش اعتراض‌آميز امام خميني را به دنبال داشت: "از چيزهايي که سوء نيت دولت حاضر را اثبات مي‏کند، تسهيلاتي است که براي مسافرت دوهزار نفر يا بيشتر از فرق ضاله قائل شده است و به هر يک پانصد دلار ارز داده‏اند و قريب 1200 تومان تخفيف در بليط هواپيما داده‏اند، به مقصد آنکه اين عده در محفلي که در لندن از آن‌ها تشکيل مي‏شود و صد درصد ضدّ اسلامي است شرکت کنند. در مقابل براي زيارت حجاج بيت‌الله الحرام چه مشکلات که ايجاد نمي‏کنند و چه اجحافات و خرج‌تراشي‌ها که نمي‏شود"؟![7]

پنج روز پس از سرکوب خونين قيام پانزده خرداد نيز محفل ملي بهائيان تهران نامه تشويق‏آميزي به تيمسار سرتيپ پرويز خسرواني (فرمانده ژاندارمري ناحيه مرکز در زمان کشتار پانزده خرداد، و بعدها آجودان فرح، معاون نخست‌وزير و رئيس سازمان تربيت بدني، و نيز مديرعامل باشگاه تاج بعد از بازنشستگي) نوشت و طيّ آن، قيام حق‏طلبانه ملت مسلمان به رهبري مراجع معظم تقليد و در رأس آنان امام خميني را "تجاوز اراذل و اوباش و رجاله" و "سوء عمل جهلاي معروف به علم"! ناميد و ضمن "تقدير" از "زحمات و خدمات و سرعت عمل تيمسار" نوشت: "تاريخ امر بهائي آن جناب را در رديف همان چهره‏هاي درخشان و نگهبان مدنيت عالم انساني ثبت و ضبط خواهد نمود"![8]

در چنين شرايطي بود که امام خميني، در پيام‌ها و اعلاميه‏هاي کوبنده خويش بهائيان را عمال اسرائيل ياد کرد و با روشنگري‌هاي خود، خواب خوش آن‌ها، و قدرت‌هاي مستبد و جهان‌خوار حامي‌شان در داخل و خارج کشور را، برآشفت: "اين جانب حسب وظيفه شرعيه به ملت ايران و مسلمين جهان اعلام خطر مي‏کنم. قرآن کريم و اسلام در خطر است. استقلال مملکت و اقتصاد در معرض قبضه صهيونيست‏هاست که در ايران به شکل حزب بهائي ظاهر شدند و مدتي نخواهد گذشت که با اين سکوت مرگبار مسلمين، تمام اقتصاد اين مملکت را با تأييد عمال خود قبضه مي‏کنند و ملت مسلمان را از هستي در تمام شئون ساقط مي‏کنند. تلويزيون ايران پايگاه جاسوسي يهود است. [9] و دولت‌ها ناظر آن هستند و از آن تأييد مي‏کنند. ملت مسلمان تا رفع اين خطرها نشود سکوت نمي‏کنند و اگر کسي سکوت کند، در پيشگاه خداوند قاهر، مسئول... است. "[10]

به گواه اسناد موجود، محفل بهائيت، براي رسيدن به اهداف مهم‌تر خويش، برنامه ديگري تهيه کرد که اجراي آن از اواخر سال 1343، يعني پس از تبعيد امام (به جرم مخالفت با کاپيتولاسيون) آغاز گرديد. برنامه دوم بهائيت، که نُه ساله بود، تا سال 1354 ادامه يافت و مي‏توان گفت که در طول اين برنامه، با حمايت شاه، امريکا و اسرائيل، تمامي ارکان رسمي کشور در اختيار بهائيان قرار گرفت. در 1351 طبق اسناد ساواک، 112 تن از امراي ارتش، شهرباني و ژاندارمري از بهائيان بودند. "بهائيان در مدت کوتاهي چنان رشد کردند و مشاغل حساس را به اشغال خود درآوردند که در کابينه هويدا نُه وزير بهائي" حضور داشتند. [11]

از اسناد و گزارش‌هاي موجود در مرکز اسناد انقلاب اسلامي چنين روشن مي‏شود که هر چه دوران شروع انقلاب اسلامي نزديک‏تر مي‏شد نفوذ روزافزون و همه‌جانبه اين فرقه استعماري در تمامي ارکان حکومت افزون‌تر مي‌گشت. به علاوه جسارت و جرئت بهائيان در سطح جامعه و مجامع دانشگاهي افزايش مي‏يافت، تا جايي که به وابستگي خود به بيگانگان افتخار مي‌کردند و از بيان علني اين امر ابايي نداشتند. در گزارش زير از سال 1356 آمده است: "طبق اطلاع، اخيراً شخصي به نام شهرام عيسي‌خاني، دانشجوي سال اول رياضي دانشکده علوم دانشگاه آذرآبادگان، در کلاس درس، ساير دانشجويان را به قبول مسلک بهائيت تشويق و چنين اظهار مي‏دارد که دولت شوروي و انگليس مخفيانه به بهائيان پول مي‏دهند که تا کميته بهائيان را تقويت کنند. ما نيز افراد بهائي، به‌ويژه اشخاصي را که به اين مسلک بپيوندند از نظر تأمين مسکن و کمک‌هزينه زندگي حمايت و کمک مي‏کنيم. "[12]

در همين زمينه، گزارش بسيار جالبي از جلسه بهائيان شيراز وجود دارد که مراحل پيشرفت و اهداف واقعي فعاليت بهائيان در ايران و خواسته اصلي ايشان را به‌خوبي نشان مي‏دهد. قسمتي از گزارش ساواک از سخنان فردي بهائي به نام ولي‌الله لقماني چنين است: "اکنون از امريکا و لندن صريحاً دستور داريم در اين مملکت مد لباس و يا ساختمان‏ها و بي‏حجابي را رونق دهيم که مسلما[نا]ن نقاب از صورت خود بردارند. به طوري که من مطالبي در منزل آقاي معتمد قرائت کردم و تمام دختران و پسران بهائي خوشحال شدند. "

راهکارهايي که فرد بهائي فوق ارائه داده جالب است: "در ايران و کشورهاي مسلمان ديگر هرچه بتوانيد با پيروي از مد و تبليغات، ملت اسلام را رنج دهيد تا آن‌ها نگويند امام حسين[ع‏] فاتح دنيا بوده و علي[ع‏] غالب دنيا. البته بهائيان هم تصديق دارند، ولي نه براي قرن اتم؛ اتمي که به دست بهائيان درست مي‏شود، اسلحه و مهمات به دست نوجوانان ما در اسرائيل ساخته مي‏شود. اين مسلمانان آخر به دست بهائيان از بين مي‏روند و دنياي حضرت بهاء‌الله رونق مي‏گيرد"![13]

در ادامه، چند سند تاريخي در خصوص برنامه اول و دوم بهائيت در کشورمان در دهه‏هاي 1340 و 1350 شمسي آورده شده است:

 سند شماره 1:

نسخه شماره چهار و چهار يک

به 20 هـ 4[14]

از 321

شماره: 1242/321

تاريخ: 5/4/48

گيرندگان: 302ــ310

موضوع: فعاليت بهائيان

 به قرار اطلاع، در جلسه هفتگي مورخ 25/4/48 بهائيان که در خيابان سبلان کوچه کرمي پلاک 27 تشکيل گرديده بود، شخصي به نام واحديان ضمن صحبت درباره امور مذهبي اظهار داشته است: "کارهايي که اکنون به دست اعليحضرت همايون شاهنشاه آريامهر صورت مي‏گيرد هيچ کدامش روي اصول دين اسلام نيست، زيرا خود شاه به تمام دستورات بهائي آشنايي دارد و حتي ايشان با اشرف پهلوي در دوران کودکي در مدرسه بهائيان در خيابان اميريه که در آن زمان از مدارس عالي تهران بود درس خوانده‏اند و دليلش آن است که عکس آن زمان‌ شاه و اشرف هم‌اکنون موجود است که ايشان ايستاده‏اند و قبل از اينکه به کلاس درس بروند دعا مي‏خوانند. حالا مردم احمق مي‏گويند شاه بهائي است؛ چکار مي‏توانند بکنند. فلسفي بالاي منبر مي‏گويد شاها مواظب باش ببين دکتر شما چه شخصي است، کارها را به دست بهائيان ندهيد. ولي اين گفتار اثري ندارد ــ هم‌اکنون تيمسار صنيعي، وزير جنگ، و تيمسار شيرين‌سخن بهائي هستند و هرچه نزديک‌تر شويد مي‏بينيد که چه کارهاي مهمي به دست بهائيان است. چرا؟ براي اينکه آن‌ها بيشتر مي‏فهمند."

تحقيق پيرامون موارد زير مورد نياز است:

1ــ تعيين صحت و سقم موضوع؛ 2ــ واحديان شناسايي و مشخصات بيشتري از وي اعلام دارند؛ 3ــ گردانندگان جلسات مزبور چه کساني هستند و هدف از تشکيل اين جلسات آيا جنبه مذهبي دارد يا فعاليت‌هاي ديگري در پوشش مذهب [است؟]؛ 4ــ در جريان جلسات مورد بحث قرار گرفته و نتيجه را به موقع اعلام دارند. [15]

 

سند شماره 2:

طبقه‌بندي حفاظتي: خيلي محرمانه

گزارش خبر

صفحه يک از يک

صفحه شماره يک از چهار

1ــ به: 321

2ــ از: 7 هـ[16]

3ــ شماره گزارش: 7596/ هـ

4ــ تاريخ گزارش: 18/2/50

منبع: 1699

تاريخ وقوع: 11/2/50

تاريخ رسيدن خبر به منبع: 11/2/50

تاريخ رسيدن خبر به رهبر عمليات محل: 12/2/50

موضوع: بهائيان

جلسه‏اي با شرکت نُه نفر از بهائيان ناحيه 15 شيراز در منزل آقاي فرهنگ آزادگان و زير نظر آقاي لقماني تشکيل گرديد. بعد از قرائت‌نامه، آقاي ولي‌الله لقماني در مورد اديان جهان و آمار آن‌ها و شهداي بهائيت سخن گفت. وي اضافه کرد آقايان بهائيان بهتر است بيشتر مطالعه نمايند و از روي حقيقت قضاوت کنند تا بفهمند معني بهائيت که امروز آزادي بيشتري دارند يعني چه؟
در زمان قديم، احبّاء نمي‏توانستند بگويند ما بهائي هستيم و نمي‏توانستند تبليغ کنند. اگر هم مبارزه‏اي مي‏نمودند، فوراً آن‌ها را مي‏کشتند، ليکن اکنون آن تعصب‌ها کنار گذاشته شده است. اکنون از امريکا و لندن صريحاً دستور داريم در اين مملکت مد لباس و يا ساختمان‌ها و بي‏حجابي را رونق دهيم که مسلما[نا]ن نقاب از صورت خود بردارند. به طوري که من مطالبي در منزل آقاي معتمد قرائت کردم و تمام دختران و پسران بهائي خوشحال شدند. در ايران و کشورهاي مسلمان ديگر هر چه بتوانيد با پيروي از مد و تبليغات، ملت اسلام را رنج دهيد تا آنها نگويند امام حسين[ع‏] فاتح دنيا بوده و علي[ع‏] غالب دنيا. البته بهائيان هم تصديق دارند ولي نه براي قرن اتم؛ اتمي که به دست بهائيان درست مي‏شود، اسلحه و مهمات به دست نوجوانان ما در اسرائيل ساخته مي‏شود. اين مسلمانان آخر به دست بهائيان از بين مي‏روند و دنياي حضرت بهاء‌الله رونق مي‏گيرد.

نظريه يکشنبه: [17] اظهارات شنبه مورد تأييد است. درياني.

نظريه چهارشنبه: صحت اظهارات شنبه مورد تأييد است.

نظريه 7/ هـ ــ نظريه چهارشنبه مورد تأييد است. م

بايگاني شود.... [18]

 ------------------------------------------------
پي‌نوشت‌ها

[1]ــ رک: آرشيو مرکز اسناد انقلاب اسلامي، پرونده بهائيت.

[2]ــ محمدحسن رجبي، زندگي‌نامه سياسي امام‌خميني، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1377، ص231

[3]ــ براي شرح ماجرا رک: خاطرات و مبارزات حجت‌الاسلام فلسفي، ويرايش علي دواني، محمد رجبي و محمدحسن رجبي، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1376، ص190 به بعد.

[4]ــ آرشيو مرکز اسناد انقلاب اسلامي، پرونده بهائيت در آذربايجان.

[5]ــ روح‌الله حسينيان، سه سال مرجعيت شيعه در ايران (1343ــ1341)، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ دوم، 1384، ص179؛ عنوان نقشه ده‌ساله چنين نوشته شده است: "وقت قيام و خروج و هجوم و جوش و خروش و کفاح و تسخير مدن و فتح اقطار و غلبه بر جهان و جهانيان است (شوقي افندي)، وظايف 19گانه محفل روحاني ملي ايران در اجراي نقشه ده‌ساله. " (رک: سند شماره 3)

[6]ــ محمدحسن رجبي، همان، صص278ــ277

[7]ــ امام‌خميني، صحيفه نور، مرکز مدارک فرهنگي انقلاب اسلامي، 1361، ج1، ص44

[8]ــ رک: سيدحميد روحاني، نهضت امام‌خميني، ج1، تهران، عروج، چاپ 15، 1381، ص 1516، سند شماره 266

[9]ــ مي‌دانيم که تلويزيون ايران، در عصر پهلوي، پيش از آنکه در اختيار دولت قرار گيرد، در تملک حبيب ثابت، بهائي سرمايه‌دار و صهيونيست‌مآب مشهور، قرار داشت.

[10]ــ امام‌خميني، همان، ج1، ص34

[11]ــ روح‌الله حسينيان، همان، صص186ــ185

[12]ــ آرشيو مرکز اسناد انقلاب اسلامي، پرونده بهائيت آذربايجان، سند شماره 1030 ــ 21 ــ 55 به تاريخ 7/3/1356

[13]ــ روح‌الله حسينيان، همان، ص183، سند شماره 13

[14]ــ "20 هـ"، اداره ساواک تهران؛ 310، دفتر اداره يکم عمليات و بررسي (وابسته به اداره کل سوم: "امنيت داخلي" سازمان ساواک؛ و 321 نيز اداره دوم عمليات و بررسي آن سازمان، بخش دانشگاه تهران است.

[15]ــ آرشيو اسناد مرکز اسناد انقلاب اسلامي.

[16]ــ مقصود از 7 هـ ساواک استان فارس است.

[17]ــ شنبه، منبع نفوذي ساواک؛ و چهارشنبه، رئيس سازمان اطلاعات و امنيت منطقه و رئيس اداره کل ساواک است. مقصود از 7 هـ نيز ساواک استان فارس است.

[18]ــ آرشيو مرکز اسناد انقلاب اسلامي، پرونده بهائيت تهران.
 محمود قوچاني

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 12:16  توسط فرزاد جبری  |